صفحه اصلی » گنجینه محافل شهدا » متون محتوایی » ادبیات مقاومت » "شهدا"
شهدا (۳۷)
موضوع : شهدا

شهدا

 

دیشب از چشمم بسیجی می‌چکید

از تمام شب «دوعیجی» می‌چکید

باز باران شهیدان بود و من

باز شب ‌های «مریوان» بود و من

دست ‌هایم باز تا آهنج رفت

تا غروب «کربلای پنج» رفت

یادهای رفته دیشب هست شد

شعرم از جامی اثیری مست شد

تا به اقیانوس ‌های دور دست

هم‌ چنان رودی که می ‌پیوست شد

مثنوی در شیشه مجنون نشست

آن ‌قدر نوشید تا بدمست شد

اولین مصرع چو بر کاغذ دوید

آسمان در پیش رویم دست شد…

یک ‌نفر از ژرفنای آب ‌ها

آمد و با ساقی‌ام هم‌ دست شد

باز دیشب سینه‌ام بی ‌تاب بود

چشم‌ هاتان را نگاهم قاب بود

باز دیشب دیده، جیحون را گریست

راز سبز عشق مجنون را گریست  

باز دیشب برکه‌ها دریا شدند

عقده‌ های ناگشوده وا شدند

خواب دیدم کربلا باریده بود

بر تمام شب خدا باریده بود

خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود

آسمان در چشم‌ها ترکیده بود

مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!

چون عروسانِ فریبا بود، حیف!

این چنین مطرود و بی‌حاصل نبود

مرگ آنجا آخرین منزل نبود

ای غریو توپ‌ها در بهت دشت

آه ای اروند! ای «والفجر هشت!»

در هوا این عطر باروت است باز

روی دوش شهر، تابوت است باز

باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟

پای این البرز هم ‌زنجیر کیست؟

پشت این لبخندها اندوه ماند

بارش باران ما انبوه ماند

همچنان پروانه ‌ها رفتید، آه!

بر دل ما داغ‌ تان چون کوه ماند!

یادها تا صبح زاری می‌کنند

واژه‌ هایم بی ‌قراری می‌کنند

خواب دیدم سایه‌ای جان می‌گرفت

یک نفر در خویش پایان می‌گرفت

ای سواران بلندای سهیل!

شوکران نوشان «گردان کمیل!»

ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»

خیل مختاران! لثارات الحسین!

ای نگاه آسمان همراه‌ تان

ای امام عصر خاطرخواه ‌تان

ای در آتش سوخته! پرهای من!

ای بسیجی‌ ها! برادرهای من!

ای بسیجی‌ ها، چه تنها مانده‌اید!

از گروه عاشقان جا مانده‌اید

ای بسیجی‌ ها! زمان را باد برد

آرزوهای نهان را باد برد

شور حال و جان سپردن هم نماند

بخت حتّی خوب مردن هم نماند

غرق در مانداب لنگرها شدیم

غافل از جادوی سنگرها شدیم

از غریو موج ‌ها غافل شدیم

غرق در آرامش ساحل شدیم

فصل سرخ بی ‌قراری‌ها گذشت

فرصت چابک ‌سواری‌ها گذشت

فرصت از اشک و از خون تر شدن

از زمستان نیز عریان ‌تر شدن

فرصت در خُم نشستن، م‍ُل شدن

در دهان داغ آتش، گل شدن

یاد باد آن آرزوهای نجیب

یاد باد آن فصل، آن فصل عجیب

اینک اما فصل تنها ماندن است

فصل تصنیف دریغا خواندن است

اینک اما غربتم عریان شده است

حاصل آغازها پایان شده است

اینک این ماییم، عریان و علیل

دستمان کوتاه و خرما بر نخیل

روی لبخندم صدایی گم شده است

پشت رؤیایم هوایی گم شده است

چشم‌هایم محو در بال کسی ‌ست

در خیابان‌ ها به دنبال کسی ‌ست

نخل ‌های سر جدا، یادش به‌ خیر!

ای بسیجی‌ها! خدا، یادش به ‌خیر!

فصل سرخ بی‌قراری‌ ها گذشت

فرصت شب‌ زنده ‌داری ‌ها گذشت

این قلم امشب کفن پوشیده است

آرزوها را به تن پوشیده است

واژه‌هایم را هدایت می‌کند

از جدایی ‌ها شکایت می‌کند

«مقتل» آن شب غرق نور ماه بود

غرق در باران «روح الله» بود

جام را با او زدید و گم شدید

پای شب هوهو زدید و گم شدید

بازگردید ای کفن‌ پوشان پاک!

غرق شد این نسل در امواج خاک

باز باران خزان ‌پوشان زرد

باز توفان کفن ‌پوشان درد

باز در من بادها آشفته‌اند

لحظه ‌هایم را به شب آغشته‌اند

آمدیم و قاف ‌ها در قید ماند

قلب ما در «پاسگاه زید» ماند

طالب فرهادها جز کوه نیست

مرهم این زخم جز اندوه نیست

عقده‌ها رفتند و علت مانده است

در گلویم «حاج همت» مانده است

زخمی‌ام اما نمک حق من است

درد دارم نی ‌لبک حق من است

پیش از این ‌ها آسمان گل‌ پوش بود

پیش از این‌ ها یار در آغوش بود

اینک اما عده‌ای آتش شدند

بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند

بعضی از آن ‌ها که خون نوشیده‌اند

ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند

عده‌ای «ح‍ُسن القضا» را دیده‌اند

عده‌ای را بنزها بلعیده‌اند

بزدلانی کز یم خون تر شدند

از بسیجی‌ها بسیجی‌تر شدند

آی، بی‌جان ‌ها! دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

تو چه می‌دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش، رقص مرگ را

تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست

بین ابروها رد قناصه چیست

تو چه می‌دانی سقوط «‌پاوه» را

«باکری» را «باقری» را «کاوه» را

هیچ می‌دانی «مریوان» چیست؟ هان!

هیچ می‌دانی که «چمران» کیست؟ هان!

هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟

هیچ می‌دانی «دوعیجی» در کجاست؟

این صدای بوستانی پرپر است

این زبان سرخ نسلی بی‌سر است

تو چه می‌دانی که جای ما کجاست

تو چه می‌دانی خدای ما کجاست

با همان‌هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند

با همان‌ ها کز هوس آویختند

زهر در جام خمینی ریختند

پای خندق‌ ها اُحد را ساختند

خون‌ فروشی کرده خود را ساختند

باش تا یادی از آن دیرین کنیم

تلخِ آن ابریق را شیرین کنیم

با خمینی جلوه ما دیگر است

او هزاران روح در یک پیکر است

ما ز شور عاشقی آکنده‌ایم

ما به گرمای خمینی زنده‌ایم

گر چه در رنجیم، در بندیم ما

زیر پای او دماوندیم ما

سینه پر آهیم، اما آهنیم

نسل یوسف‌های بی‌ پیراهنیم

ما از این بحریم، پاروها کجاست؟

این نشان! پس نوش ‌داروها کجاست؟

ای بسیجی‌ها زمان را باد برد!

تیشه‌ ها را آخرین فرهاد برد

من غرور آخرین پروانه‌ام

با تمام دردها هم‌خانه‌ام

ای عبور لحظه‌ها دیگر شوید!

ای تمام نخل‌ها بی‌سر شوید!

ای غروب خاک را آموخته!

چفیه‌ها! ای چفیه‌های سوخته!

ای زمین، ای رمل‌ها، ای ماسه‌ها

ای تگرگِ تق‌تقِ قناصه‌ها

جمعی از ما بارها سر داده‌ایم

عده‌ای از ما برادر داده‌ایم

ما از آتش‌ پاره‌ها پر ساختیم

در دهان مرگ سنگر ساختیم

زنده‌های کمتر از مردار‌ها!

با شما هستم، غنیمت ‌خوارها!

بذر هفتاد و دو آفت در شما

بردگان سکه! لعنت بر شما

باز دنیا کاسه خمر شماست

باز هم شیطان اولی‌الامر شماست

با همان ‌هایم که بعد از آن ولی

شوکران کردند در کام علی

باز آیا استخوانی در گلوست؟

باز آیا خار در چشمان اوست؟

ای شکوه رفته امشب بازگرد!

این سکوت مرده را در هم نورد

از نسیم شادی یاران بگو!

از «شکست حصر آبادان» بگو!

از شکستن از گسستن از یقین

از شکوه فتح در «فتح المبین»

از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو

ای شکوه رفته! از «مهران» بگو!

از همان‌هایی که سر بر در زدند

روی فرش خون خود پرپر زدند

شب‌ شکاران سحراندوخته

از پرستوهای در خود سوخته

زان همه گل‌ ها که می‌بردی بگو!

از «بقایی» از «بروجردی» بگو!

پهلوانانی که سهرابی شدند

از پلنگانی که مهتابی شدند

ای جماعت! جنگ یک آیینه است

هفته تاریخ را آدینه است

لحظه‌ای از این همیشه بگذرید

اندر این آیینه خود را بنگرید

ابتدا احساس‌هامان تُرد بود

ابتدا اندوه‌هامان خرد بود

رفته‌رفته خنده‌ها زاری شدند

زخم‌هامان کم‌کمک کاری شدند

ای شهیدان! دردها برگشته‌اند

روزهامان را به شب آغشته‌اند

فصل‌هامان گونه‌ای دیگر شدند

چشم‌هامان مست و جادوگر شدند

روح‌هامان سخت و تن‌آلوده‌اند

آسمان‌هامان لجن‌آلوده‌اند

هفته‌ها در هفته‌ها گم می‌شوند

وهم‌ ها فردای مردم می‌شوند…

فانیان وادی بی ‌سنگری!

تیغ ‌های مانده در آهنگری

حاصل آن ماجراها حیرت است؟

میوه فرهنگ جبهه عشرت است؟

حاصل آغازها پایان شده است؟

میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟

زخمی‌ام، اما نمک… بی‌فایده است

درد دارم، نی‌لبک… بی‌فایده است

عاقبت آب از سر نوحم گذشت

لشکر چنگیز از روحم گذشت

جان من پوسید در شب‌غاره‌ها

آه ای خمپاره‌ها، خمپاره‌ ها! 

شاعر : محمد حسین جعفریان

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا

شهدا

 

این قافله ای که لاله گون می آید

از دشت حماسه و جنون می آید

با این همه فرمانده بی سر آری

از مطلع فجر و فتح خون می آید

*

این قافله از مرگ ندارد پروا

دارد روی شانه پرچم عاشورا

این قافله صد علی اکبر دارد

با پیکر غرق خون و ارباً اربا

*

باقی است هنوز باور قاسم ها

فریاد و خروش آخر قاسم ها

هر چند که ماند زیر تانک دشمن

گلبرگ نحیف پیکر قاسم ها

یک دشت عطش نوش صدای تشنه

شد باز شلمچه، کربلای تشنه

گلواژه «ساقی العطاشا» گل کرد

بر روی لب قمقمه های تشنه

*

با ترکش و انفجار مین می افتاد

با زخم دل و زخم جبین می افتاد

یک یاس کنار علقمه می رویید

هر دست که بر روی زمین می افتاد

*

آن روز سبکبار و رها می رفتند

در اوج صداقت و صفا می رفتند

برخاست نوای «لک لبیک حسین»

از مرز شلمچه، کربلا می رفتند

*

با عطر غریب یاس پرپر رفتند

از مرتبه عشق فراتر رفتند

با پهلوی غرق خون و چشمان کبود

تا مرقد بی نشان مادر رفتند

*

ای منتقم خون شهیدان برگرد

از مشرق پر فروغ ایمان برگرد

با سیصد و سیزده مسیحایی دم

با همت و باکری و چمران برگرد

شاعر : یوسف رحیمی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا

شهدا

بیا عاشقی را رعایت کنیم

ز یاران عاشق حکایت کنیم

از آنها که خونین سفر کرده‌اند

سفر بر مدار خطر کرده‌اند

از آنها خورشید فریادشان

v دمید از گلوی سحر زادشان

غبار تغافل ز جان ها زدود

هشیواری عشقبازان فزود

عزای کهنسال را عید کرد

شب تیره را غرق خورشید کرد

حکایت کنیم از تباری شگفت

که کوبید درهم، حصاری شگفت

از آنها که پیمانه‌ی «لا» زدند

دل عاشقی را به دریا زدند

ببین خانقاه شهیدان عشق

صف عارفان غزلخوان عشق

چه جانانه چرخ جنون می‌زنند

دف عشق با دست خون می‌زنند

سر عارفان سرفشان دیدشان

که از خون دل خرقه بخشیدشان

به رقصی که بی‌پار و سر می‌کنند

چنین نغمه‌ی عشق سر می‌کنند :

هلا منکر جان و جانان ما

بزن زخم انکار بر جان ما

اگر دشنه آذین کنی گردهمان

نبینی تو هرگز دل آزرده‌مان

بزن زخم این مرهم عاشق است

که بی‌زخم مردن غم عاشق است

بیارد آتش کینه نمرودوار

خلیلیم! ما را به آتش سپار

که پروانه – در خلسه- طی طریق

به پایان برد با دو بال حریق

در این عرصه با یار بودن خوش است

به رسم شهیدان سرودن خوش است

بیا در خدا خویش را گم کنیم

بیا اولین شرط را تن دهیم

بیا تن به از خود گذشتن دهیم

سزد عاشقان را در این روزگار

سکوتی از این گونه فریادوار

بیا با گل لاله بیعت کنیم

که آلاله‌ها را حمایت کنیم

حمایت ز گل‌هاگل افشاندن است

هم آواز با باغبان خواندن است….

شاعر : سیدحسن حسینی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا

شهدا

 

اتل متل یه بابا

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداکار

اتل متل بچه‌ها

که اونارو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا

هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا

بابا چه مهربونه

وقتی که از درد سر

دست می‌ذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون

فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی که هرچی

جلوش باشه می‌شکنه

همون وقتی که هرچی

پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر

هیچ‌کسی رو نداره

اون وقتی که باباجون

موجی می‌شه دوباره  

دویدم و دویدم

سر کوچه رسیدم

بند دلم پاره شد

از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه

افتاده بود رو زمین

مامان هوار می‌زد

وهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد

می‌زد توی صورتش

قسم می‌داد باباروبه فاطمه، به جدش

تو رو خدا مرتضی

زشته میون کوچه

بچه داره می‌بینه

تو رو به جون بچه

بابا رو کردن دوره

بچه‌های محله

بابا یه هو دوید و

زد تو دیوار با کله

هی تند و تند سرش رو

بابا می‌زد تو دیوار

قسم می‌داد حاجی رو

حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون

پیچید یه هو تو گوشم

الو الو کربلا

جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت

گرفت سر بابا رو

بابا با گریه می‌گفت

کشتند بچه‌هارو

بعد مامانو هلش داد

خودش خوابید رو زمین

گفت که مواظب باشین

خمپاره زد، بخوابین

الو الو کربلا

پس نخودا چی شدن؟

کمک می‌خوایم حاجی جون

بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد

هی سرشو تکون داد

رو به تماشاچیا

چشماشو بست و جون داد

بعضی تماشا کردن

بعضی فقط خندیدن

اونایی که از بابام

فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم

بالا سرش رسیدم

از درد غربت اون

ی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا

غنیمت َنبرده

شرافت و خون دل

نشونه‌های مرده

ای اونایی که امروز

دارین بهش می‌خندین

برای خنده‌هاتون

دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین

بابام یه قهرمونه

یه‌روز به هم می‌رسیم

بازی داره زمونه

موج بابام کلیده

قفل در بهشته

درو کنه هر کسی

هر چیزی رو که کشته

یه روز پشیمون می‌شین

که دیگه خیلی دیره

گریه‌های مادرم

یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته

پایین اومدیم دروغه

مرگ و معاد و عقبی

کی میگه که دروغه؟

شاعر : ابوالفضل سپهر

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا

شهدا

 

شهدای ما که مثل، گلای لاله می مونند

به ظاهر زمینی اما، افتخار آسمونند

می شدند عازم جبهه، همه با شور حسینی

اون جوونایی که بودند، علی اکبر خمینی

میاد از خاک شلمچه، هنوزم صدای یا رب

گریه های غریبونه، ناله های نیمه‌ی شب

حالا از سکوت فکه، دل من آتیش میگیره

هر کی از قافله جا موند، گوشه‌ی قفس میمیره

حالا مونده برای ما، خاطرات  سرخ کارون

ساحل خسته‌ی اروند، خاک بیقرار مجنون

از طلائیه بخونیم، که داره شمیم احساس

اونجایی که داره خاکش، عطر خاک کف العباس

یا بپرسیم از دوکوهه، عطر ‌آشنای لاله

یا از اون شبا که پر بود، از نوا و اشک و ناله

پشت خاکریزا میومد، صدای نافله هاشون

آب میشد حتی دل سنگ، شبا از سوز  صداشون

نیمه شب با ناله هاشون، می زدند دوباره معبر

پر کشیدند تا خدا از، دامن خاکی سنگر

رشک اهل آسمون بود، به خدا عشق و وفاشون

بیاد مشک اباالفضل، تشنه لب قمقمه هاشون

یکی یکی پر کشیدند، تا خدا تا آسمونا

جون میدادند آروم آروم، رو پای عزیز زهرا

یکی با یاد رقیه، شده پر آبله پاهاش

داره میگه یا اباالفضل، اونکه تیر خورده به چشماش

یکی غرق خاک و خونه، یکی سر به تن نداره

یه نفر تشنه لب اما، یکی هم کفن نداره

تانکا که عبور میکرد از، روی اون همه جنازه

زنده میشد پیش چشمام، ماجرای نعل تازه

باغ آرزوی زینب، شد یه دشت لاله‌ی پرپر

وقتی که رفت روی نیزه، سر پر خون برادر

شاعر : یوسف رحیمی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا

شهدا

 

دو بخش دارد: با … با … که می شود بابا

همین که هست در آن قاب عکس ، آن بالا

همین که زل زده بر چشم های غمگینم

نشسته در دل سنگر کنار آن آقا

همین که نیست که همبازی ام شود گاهی

اتاق با نفسش گُر بگیرد از گرما

همین که نیست که کشتی بگیرد او با من

و گاه لج کنم و بد شوم و او دعوا …

همین که نیست که با هم به مدرسه برویم

و یا به مسجد، هیئت، خرید یا هر جا

همین که نیست که ما را مسافرت ببرد

شلمچه، تهران، قم، مشهد امام رضا

همین که نیست بگوید: صد آفرین پسرم !

همین که نیست کند کارنامه ای امضا

***

چرا ز قاب تکانی نمی خوری ای مرد

چرا سراغ نمی گیری از من تنها

نگاه کن همهٔ نمره های من عالی

نگاه کن تو به این برگه، حضرت والا!

***

به گریه سر روی زانو نهاد و خوابش برد

و قاب عکس زمین خورد مثل یک رؤیا

نشسته بود پدر در کنار او با شوق

و بوسه می زد و می گفت مرد من بر پا!

ببین کنار تو هستم بلند شو خوش خواب

آهای مرد حسابی بگیر دستم را

***

کشید چفیه به چشمان ابری و باران …

گرفت خودکار از دست کوچکش بابا!

شاعر : پروانه نجاتی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا

شهدا

بغضم گرفت و داد زدم: نه نرو علی!

آخر چرا تو؟ ها؟ تو که شاگرد اولی!

چیزی نمانده است به پایان درسها

کم کم قرار است که جشن مجللی…

گوشت به حرفهای من اصلاً نبود، نه؟

تنها تو فکر توپ و تفنگ و مسلسلی

خندیدی و به سمت خدا رفت دستهات

یعنی که راضی ام به رضای تو، یا علی!

شاید صدای سبز خدا بود در دلت:

اصلاً چرا هنوز هم اینجا معطلی؟

وقتی لباس جنگ به تن کرده بودی، آه؟

می خواستم دوباره بگویم: نرو ولی…

برگشته ای کبود، ولی سربلندتر

مثل هوای شرجی و تب دار جنگلی

که زخمی تبر شده و مانده در خزان

مسموم شعله های پر از اشک خردلی

آه! ای درخت زرد تناور نگاه کن

لبریز از شکوفه نم دار تاولی

کم کم تو را هوای پر از شیمیایی… آه…

مثل غروب ماهی تالاب انزلی…

هر تاولی ستاره شد و رفت تا خدا

برپا کند برای تو جشن مفصلی

یک آسمان ترانه شدی: شعر، شعر، شعر

یک شاخه گل نشاند تو را روی صندلی

پیچیده است عطر تو انگار در کلاس

یعنی هنوز هم که هنوز است اولی

شاعر : ندا هدایتی فرد

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا

شهدا

احساس می کردم که … قدری عقل او کم بود

جور عجیبی بود … انگاری که معتاد است

از بس که وضع ظاهرش در هم و برهم بود

یک روز زانویش میان کوچه ها شکل می شد

یک روز دیگر زنده و قبراق و محکم بود

اعصاب من با خنده هایش خط خطی می گشت

افکار من با سرفه هایش زیر یا بم بود

وقت خرید از پیش ما… من عذر می خواهم

شخصیتی منفی برای من مجسم بود

می رفت ومی امد مرا در گیر خود می کرد

حال من و او سال ها این ها که گفتم بود …

تا این که … دیدم ناگهان یک عصر پاییزی

سرتاسر کوچه پر از زخم محرم بود

درب مغازه بستم و رفتم در آن انبوه

کوچه پر از غوغا پر از ماتم پر از غم بود

وا !!! …شیمیایی !؟ جبهه !؟…موجی ؟! …آه بیچاره

من گیج گیج و ذهنم گنگ و مبهم بود

گفتند او یک خاکریز ترکش آلود است

گفتند او سردار خط های مقدم بود …

آرام بردوش خیابان ها تموج داشت

پیچیده لای دست های سبز پرچم بود

من فکرکردم که او ده درصد آدم نیست

امروز فهمیدم که او صد در صد آدم بود

شرمنده ام از اینکه مغز کوچکی دارم

شرمنده ام که درک من از او چرا کم بود …

شاعر : ایوب پرند آور

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا

شهدا

 

قدم گاه شهیدان است این جا

محل رشد ایمان است این جا

کسی که انس با این خاک دارد

برایش کعبه ی جان است این جا

جماران قبله رزمندگان بود

صفابخش جماران است این جا

به کام ما گذشت اینجا شب و روز

مسیر شهر جانان است این جا

در اینجا پای مهدی بوسه می خورد

که تحت رحمت آن است این جا

چه یارانی در اینجا پا نهادند

دل جا مانده سوزان است این جا

هزاران خاطره در خود نهفته

کتاب عشق بازان است این جا

ز اشک فاطمه دارد نشانه

شبیه بیت الاحزان است این جا

به خون پهلوی بشکسته سوگند

شکسته دل فراوان است این جا

ز شب های پر از عطر مناجات

همیشه نورباران است این جا

در اینجا ترک عصیان می توان گفت

که الحق توبه آسان است، این جا

شب قدری که گم کردیم اینجاست

محل فهم قرآن است، این جا

به یاد قبرهای عشق بازی

دل عاشق پریشان است این جا

دلیلی را که جا مانده ز یاران

خدا داند نمایان است این جا

به گوش دل شنیدم عاشقی گفت

که مهدی واقعه خوان است این جا

شلمچه از دوئیت دورمان کرد

همان توحید پنهان است این جا

شهادت را از این جا می گرفتند

زمین عید قربان است، این جا

در اینجا می توان آرامشی یافت

محل ذکر رحمان است این جا

اگرچه کس نفهمد حرف ما را

قدمگاه شهیدان است این جا

 

شاعر : ندا هدایتی فرد

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا

شهدا

 

قدم گاه شهیدان است این جا

محل رشد ایمان است این جا

کسی که انس با این خاک دارد

برایش کعبه ی جان است این جا

جماران قبله رزمندگان بود

صفابخش جماران است این جا

به کام ما گذشت اینجا شب و روز

مسیر شهر جانان است این جا

در اینجا پای مهدی بوسه می خورد

که تحت رحمت آن است این جا

چه یارانی در اینجا پا نهادند

دل جا مانده سوزان است این جا

هزاران خاطره در خود نهفته

کتاب عشق بازان است این جا

ز اشک فاطمه دارد نشانه

شبیه بیت الاحزان است این جا

به خون پهلوی بشکسته سوگند

شکسته دل فراوان است این جا

ز شب های پر از عطر مناجات

همیشه نورباران است این جا

در اینجا ترک عصیان می توان گفت

که الحق توبه آسان است، این جا

شب قدری که گم کردیم اینجاست

محل فهم قرآن است، این جا

به یاد قبرهای عشق بازی

دل عاشق پریشان است این جا

دلیلی را که جا مانده ز یاران

خدا داند نمایان است این جا

به گوش دل شنیدم عاشقی گفت

که مهدی واقعه خوان است این جا

شلمچه از دوئیت دورمان کرد

همان توحید پنهان است این جا

شهادت را از این جا می گرفتند

زمین عید قربان است، این جا

در اینجا می توان آرامشی یافت

محل ذکر رحمان است این جا

اگرچه کس نفهمد حرف ما را

قدم گاه شهیدان است این جا

شاعر : ندا هدایتی فرد

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا

شهدا 

 

 لب معطر شود به نام شهید

 بوی جنت دهد کلام شهید

 حق جواز شفاعتش داده

 خیرخواهی بود مرام شهید

 سادگی و بریدن از دنیا

 بوده زیباترین پیام شهید

 شاهدم کلُ یومٍ عاشورا

 کربلایی بود قیام شهید

 هویت با شناسه می آید   

 نامشان با حماسه می آید

من شنیدم ز روی منبرها

 از حکایات این دلاورها

 از دعا و سلام و سجاده

 تا نماز میان سنگرها

 تار موی شهید می ارزد

 بر همه کشته های کشورها

 مهر تایید این مساجد شد

 قاب عکس علی اکبرها

 همه ی عشقشان خمینی بود

 خون رگ هایشان حسینی بود

اسوه های نجیب و بی همتا

 خاکیانی ز نسل آن بالا

 لحظه ای هم جدا نمی گشتند

 صبح ها از زیارت عاشورا

 خبر از گریه هایشان دارد

 ذکر سبحان ربی الاعلی

 حفظ کردند بیت الاحزان را

 مطمئنم؛ به حضرت زهرا!

 هم قسم بوده اند؛ می میریم

 و فدک را دوباره می گیریم

گوش کن ای جوان ایرانی

 زیر دِین همه شهیدانی

 چشمشان بر دهان رهبر بود

 تا کنند انقلاب طوفانی

 دلشان ذوب در ولایت شد

 تحت امر مه جمارانی

 انتظار تمامشان این است

 یاری سید خراسانی

 کشور ما دیار الله است

 سرزمین بقیه الله است

شاعر : رضا تاجیک

نظرات شما ( ۰ )
ادبیات مقاومت