صفحه اصلی » گنجینه محافل شهدا » متون محتوایی » ادبیات مقاومت » "شهدا و دفاع مقدس"
شهدا و دفاع مقدس (۶۵)
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

شهدا و دفاع مقدس

(لازم به ذکر است که رهبر معظم انقلاب پس از رویت شعر زیر ، شاعر را به دیدار حضوری طلبیدند)

 

خواب دیدم دوش خواب آفتاب

یوسفی خواهم کند تعبیر خواب

خواب دیدم تا سحر از نای پیر

مثنوی می نوشم از مینای پیر

دوش در خوابم قلم دلتنگ بود

دل پر از خون واژهای جنگ بود

خواب دیدم باز سنگرهای عشق

روشن از نور منورهای عشق

مست و لا یعقل در آغوش تفنگ

عشق می نوشیدم از لبهای جنگ

دفتر شعرم هزار آواز داشت

بالهایی مملو از پرواز داشت

شعر دوشین رنگ سرخ لاله داشت

در فراق لاله رویان ناله داشت

دشت خوابم لاله باران گشته بود

مشهد شب زنده داران گشته بود

موج می زد شهر شب از بی دلی

همدلی کو ؟ همدلی کو ؟ همدلی ؟ 

باز دیشب کربلا بود و بسیج

یاد شبهای دعا بود و بسیج

باز دیشب دل هوای یار کرد

آرزوی حجله سومار کرد

اسب رهوار دعا زین کرده ام

اقتدا بر مرغ آمین کرده ام

خواب دیدم جاری اروند رود

موج می زد شعر رفتن می سرود

باز دیدم ناو دشمن در خلیج

در هراس از تندروهای بسیج

خواب دیدم سجده را بر مهر دشت

فتح فاو و ساقی والفجر هشت

از همان زهری که دل مغموم بود

ساقی والفجر هم مسموم بود

دوش می بارید عشق از جبهه ها

مستی و گمنامی و فقر و فنا

ساقی والفجر در آن بزم ما

هم غریب طوس بود و هم رضا ع

‌باز خط حاج عمران بود و من

رشک سرمستی چمران بود و من

باز محورهای بوکان زنده شد

برف و سرمای مریوان زنده شد

خواب می دیدم مرا دستی کریم

می برد تا برکه هورالعظیم

سالها اینک پس از یک انتظار

مانده ام در غبطه هورالحمار

باز محورهای ایوان شد پدید

دشت های سرخ مهران شد پدید

در هویزه کربلا باریده بود

خون ز چشم نخل ها باریده بود

من به یاد جنگ های تن به تن

درد پاتک می زد از مهران به من

زخمهامان را نمک درمان نکرد

درد را هم نی لبک درمان نکرد

ساغر و پیمانه در سومار ماند

در میان کوله بار یار ماند

کوله بار یار را بردار دوست

رنج و گمنامی غم میراث اوست

انقلاب و نهضت پیر خمین

زخم عاشورا و پیغام حسین (ع)

آنچه در ژرفای قلب رهبر است

در میان کوله همسنگر است

پای در پوتین غیرت کن دلا

اقتدا بر پیر همّت کن دلا

این زمین بی حجّت و بی پیر نیست

پیر این میخانه بی تدبیر نیست

پیر پیران ، پیر دارد در زمین

چشم می باید ، دو چشم پیربین

پیر ما اینک تویی ای راهبر

دست ما را گیر و تو الله بَر

***

ما اسیر سحر و افسون مانده ایم

در حصار یک شبیخون مانده ایم

بار دیگر جبهه ها را زنده کن

کوچه ها از عطر خود آکنده کن

شانه ها خالیست از عطر شهید

سینه ها چشم انتظار یک نوید

مشت ها آماده ایمای تو

قلبهامان خاک زیر پای تو

قلب سوزان بسیجی زنده است

سینه ها از عشق تو آکنده است

ما همه آماده سربازیت

جان فدای منصب جانبازیت

کرده ای با دست زخمی اقتدا

بر علمدار سپاه کربلا

دست تو پرواز را شرمنده کرد

یادگار پیر ما را زنده کرد

تا انا الحق پیر ما مأمور بود

بر سر دار فنا منصور بود

پیر ما اینک تویی ای راهبر

دسـت ما را گیر و تـا الله بَر

***

خواب دیدم ماه کنعان آمده

یوسف امشب تا جماران آمده

یوسف آمد راه را تفسیر کرد

خفتن اندر چاه را تعبیر کرد

من درون چاه ویل افتاده ام

قرن ها دور از کمیل افتاده ام

صالحان رفتند با آن رهنما

همچنان منصور بر دار فنا

وای جا ماندم در این دار خراب

در افق چیزی نمانده جز سراب

غیرتم آتش درون سینه کرد

خواب دوشین را پر از آئینه کرد

خنجری از پشت تا “مرصاد” آی

زخم هایم می زند فریاد آی

آی یاران آتش دل ، سرد شد

خاکریز هستی ام پُر درد شد

روح ما گندید در مُرداب درد

پس کجا هستند آن مردان مرد؟

وای جا ماندیم ما بیچاره ها

پس کجا هستید ای خمپاره ها

از دوکوهه تا بلندای سهیل

بر نمی خیزد مناجات کمیل

یادهای کرخه رفت و رنج ماند

قلب من در کربلای پنج ماند

پای ما افتاد در دام هلاک

جان ما غرق است در مرداب خاک

درد دارد این دل صد پاره ام

تشنه ی یک ترکش خمپاره ام

وای در غربت رها گشتیم ما

همچو ساز بی صدا گشتیم ما

ما که با صد رنج و غربت ساختیم

از چه در نَرد ملامت باختیم

باز در بی همزبانی گم شدیم

هم دل نامردم و مردم شدیم

نامُرادی های دوران دیده ایم

در میان دردها خندیده ایم

ما و گمنامی و بدنامی و ننگ

ما و یک رنگین کمان تزویر و رنگ

ما ریا با خویش و با مردم کنیم

راه خویش و راه مردم گم کنیم

گرچه نام و نانَکی در جلوت است

لیک یک “هستی خدا” در خلوت است

پس خوشا تنهائی و بی مردمی

چون علی با مردم و امّا گمی

می شنیدم کاش یک بار دگر

از لب خورشید آواز سحر

کاش تا اوج غزل پر می زدم

بار دیگر سر به سنگر می زدم

مثنوی ها می سرودم بی درنگ

از عروج سرخ آن مردان جنگ

مثنوی هایم در اینجا اَبتر است

شاه بیت شعر من در سنگر است

من در آنجا با غزل خو کرده ام

عطر سرخ لاله را بو کرده ام

پای آمالم ولی در قید ماند

قلب من در پاسگاه زید ماند

مین ها در دشت دل خنثی کنید

معبری تا حاج همّت وا کنید

کاش پای همِتم یاری کند

بار دیگر آبروداری کند

همره گردان تخریب بلال

بگذرم زین دامگاه پرضلال

من در آن آئینه کارون دیده ام

خویش را همسنگ مجنون دیده ام

عشق ، موسی را به کارون داد و رفت

داغ لیلا را به مجنون داد و رفت

ما کجا و جاری کارون کجا

ما کجا دلداری مجنون کجا

گرچه ما هم جبهه ها را دیده ایم

وادی عشق و صفا را دیده ایم

جنگها در قلب جنگل کرده ایم

سینه مهمان مَسلسل کرده ایم

سینه آماج تفنگ روبروست

پشتمان در تیرس نیرنگ دوست

جبهه ها باغ تفنگ و مُشت بود

ما زره هامان همه بی پُشت بود

عشق ، تا در موسیان سنگر گرفت

سجده هامان عطر نیلوفر گرفت

یاد شبهای حنابندان بخیر

آن تک جانانه در دشت جُفیر

شهر بستان شطّ خون در سینه داشت

در دل ویرانه هایش کینه داشت

شهر ، غمگین بود و یک دریا جنون

نخل هایش بی سر و غرقاب خون

زخم ترکش بر تن دیوار و در

کوچه های شهر هم بی رهگذر

می سراید از کُنار* خانه ای

مرغ حق آوای مظلومانه ای

حیف از آن یاران که رفتند از نظر

یادشان هم گشته مفقودالاثر

یادشان در دشت ها آلاله شد

خونشان هم در غزل ها لاله شد

دشت شب از بی کسی دلتنگ بود

خاک صحرا تا افق خون رنگ بود

خفته در آن دشت سرخ لاله گون

چل گل آلاله در چل دخترون

برده دل را توسن باد خزان

تا کنار مقتل چل دختران

می روم تا جسم دلداران پاک

چون گُلی برچینم از دامان خاک

اینک ای ساقی شراب ناب ده

این تن بی تاب ما را تاب ده

ساقی میخانه بعد از این توئی

مرشد فرزانه بعد از این توئی

واژه ی عشق و فنا را بی گمان

روح چون حلّاج تو شد ترجمان

گرچه دستان تو کم معنی شده

عشق با نام تو هم معنی شده

بار دیگر سنگری برپا کنید

پاتک بیهودگی خنثی کنید

کوله بار یار را بردار دوست

این امانت یادگار خون اوست

یک سبد آلاله از او مانده است

یک مُحرّم مثنوی او خوانده است

صد بهاران زندگی بر باغ داد

یک مُحرّم بر دل ما داغ داد

کوله بارش مملوء از قرآن بُود

یک سبد دارد ، که پُر ، از نان بُود

یک سبد نانی که از عیسی گرفت

قوّت جانی که از عیسی گرفت

عیسوی مسلک به سوی دار رفت

او به جنگ یک جهان زُنّار رفت

خون او را در کلیسا ریختند

بر صلیب کینه ها آویختند

شد به گلزار ولایت عندلیب

همچو عیسی رفت بالای صلیب

آن تفنگی که ز دستش شد رها

چون عصای موسوی شد اژدها

خون ما را سامری در جام کرد

در کنیسه عشق را اعدام کرد

سامری کوس شروع جنگ زد

بر سر بیت المقدس سنگ زد

پیر ما موسی ، ولیکن بی عصا

سینه اش سینای اصحاب کسا

تا که او «اذهب الی فرعون» شنید

بی یَد و بِیضا سوی فرعون دوید

بی مهابا زد به اردوی ستم

آنکه دارد یاری حق را چه غم

یاری حق چون سپیداری بلند

هست پشتیبان خلق سربلند

این سپیداری که قد افراشته

پیر ما در باغ گلها کاشته

پیر ما اینک توئی ای راهبر

دست ما را گیر و تا الله بَر

شاعر : کربلایی رنجبر گل محمدی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

دفاع مقدس شهدا

 

نوشته بود : که باید کبوتری بشوی

و آنقدر بپری تا که یک پری بشوی

سلام دختر پروانه های نا آرام

درون پیله مبادا که بستری بشوی

ورق بزن که به فهرست عمر من برسی

به هر اشاره بسوزی و دفتری بشوی

اگر چه شهر پر از مین های آلوده است

به احتیاط گذر کن که معبری بشوی

که هرچه کوچه بن بست را عبور دهی

… که آن طرف تر از این کوچه ها، دری بشوی

بکوش چادر باغ نجابتت باشی

و سایۀ سر گلهای روسری بشوی

شب تولد تو جشن رفتن من بود

تو آمدی که شب خوش خبر تری بشوی

شب تولد تو رحمت شهادت داشت

خدا برای همین خواست ” دختری ” بشوی

کنار سنگرم آن شب مُنوّری افتاد

و عشق گفت : که باید منوّری بشوی

که نسلهای پس از تو، تو را بسوزند و

برای محفلشان شمع باوری بشوی

بیفت روی منور، به نام ابراهیم

بسوز تا که گلستان دیگری بشوی

گریست روی تنم عشق و گفت: می باید

تو جزو سوخته های معطری بشوی

که خاک لاله به لاله تو را ببوید و تو

میان دشت گل بی نشان تری بشوی

سلام دختر بابا،  سلام بارانم

دلم نخواست که بغض شناوری بشوی

از اینکه ” آه ” کشیدم تمام دردم را

نه اینکه آینه ی من: “مکدّری ” بشوی

برات نامه نوشتم برای روزی که

کبوترانه پری نه، پیمبری بشوی

شاعر : رحمان نوازنی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

دفاع مقدس- شهدا

 

کودک سوال کرد که «مادر بسیج چیست؟»

مــادر نگـاه کــرد و جوابش سکـوت بود

یعنی که چند سـال ورق خورد خــاطرات

در باوری که مشــق کتـابش سکـوت بود

 

یک اتفـــاق تــازه نیفتــاده چند ســال

هر روز پشت بی خبری شب نشسته است

هـر شـب پدر نیـامده از جاده‌های جنــگ

حتی به نامه‌ای که سکوتی شکسته است…

 

کودک‌ دوباره‌گفت که«‌مادر بسیج‌ چیست؟»

«آیا بسـیج چفـیه خاکی و سـنگر است؟»

«آیا…» هزار مرتبه پرسش… جواب… هیچ!

مــادر شگـفت ماندۀ پـرواز بی‌پر است

 

یک کــوله بار پر شده از حجــم آسـمان

تنهـا بـرای من و تو «بابا» گذاشتـه است

موجی که باز بگــذرد از صخـره‌های مرگ

راهی به سمت روشن فـردا گذاشـته است

 

در چــارچوب بستۀ این دو کفـش گـم

هـر آفتــاب منتظــر پـــای آشنــاست

تا پر شـود برای دویـدن به سمت عشــق

لبریز جــاده‌ها و سـرود خــدا خـداسـت

 

آری ! بســیج چفیــه خـاکــی مــردهـا

در خـاطـرات آینـه‌هـا سـاده بـوده است

گـاهی به روی زخم شهیـدان نشسـته، یا

وقت نمــاز عشـق که سجـاده بوده است

 

مــادر نگــاه کـرد و بغضش امـان نـداد

یعنی، بسیـج جـادۀ سبز جـوانـه‌هاست

«بـابـا» عبـور کرد و بالش فرشتــه شـد

یعنی، بسـیج وسـعتی از جــاودانه هاست

شاعر : سید وحید سمنانی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

به بهانه هفته پر افتخار دفاع مقدس

مناجات با خدا-شهدا و دفاع مقدس

 

هو العشق و هو الحیّ و هو الهو
خوشا هو هو زدن با حضرت او
به نام او که دل را چاره ساز است
به تسبیحش زمین، مُهر نماز است
چراغی مرده ام، دل کن دلم را
به بسم الله، بسمل کن دلم را
بگیر این دل، دل ناقابلم را
به امیدی که بگدازی دلم را
بده حالی که حالی تازه باشد
که هر فصلش وصالی تازه باشد
مدد کن لحظه ای از خود گریزم
که تاریک است صبح رستخیزم
تمام فصل من شد برگ ریزان
بده داد منِ از خود گریزان
الهی سینه ای داریم پُر سوز
تبسم کن در این آیینه یک روز
تبسم کن، تبسم کن، الهی!
مرا در عطر خود گم کن، الهی!
من از کوه و درختی کم نبودم
شبی با من تکلم کن، الهی!
همه حیران، چون موساییم در طور
تجلی کن، شبی، یا نور، یا نور!
تجلی کن که ما گم کرده راهیم
ببخشامان که لبریز از گناهیم 

الهی سر به زیران تو هستیم
اسیرانیم، اسیران تو هستیم
اسیرانی سراسر دل پریشیم
الهی، ما گرفتاران خویشیم
الهی الامان از نَفْس بد کیش
اسیر تو گریزان است از خویش
دلم سرگرمِ کارِ هیچ کاری
امان از این پریشان روزگاری
نه گفتارم به کار آمد، نه رفتار
گرفتارم، گرفتارم، گرفتار
دلا برخیز، از این بیهوده برخیز
به چشمانم چراغ گریه آویز
از آن ترسم که در روز قیامت
نیاید دل به کار سوختن نیز
الهی ما نیازیم و تو نازی
غم ما را تو تنها چاره سازی
الهی درد این دل را دوا کن
همین امشب مرا از من جدا کن
دعا کن یک سحر در خود برویم
بگویم آن چه را باید بگویم
دلم را شعله ی آه سحر کن
مرا در یک دوبیتی مختصر کن
«الهی درد عشقم بیش تر کن
دل ریشم از این غم، ریش تر کن
از این غم گر دمی فارغ نشینم
به جانم صدهزاران نیشتر کن*»

بده ساقی! سبویی حال گردان
مرا از اهل بیت مِی بگردان
خداوندی که مِی را خضرِ من کرد
به نام عشق، آغاز سخن کرد
می یی خواهم که باشد نغمه ی او
هو العشق و هو الحیّ و هو الهو
می یی تا زیر و رو سازد دلم را
به شطّ آتش اندازد دلم را
می یی تا در دلم باران بگیرد
صدایی مرده امشب جان بگیرد
می یی تا بگذرم از هر چه هستی
برقصم در نماز شور و مستی
دعا کن آتش می در بگیرد
جنون، جان مرا در بر بگیرد
مرا زندان تن کرده است دلریش
جنون کو؟ تا رهایم سازد از خویش
کجایی ای جنونم، ای جنونم؟
شکست افتاده در سقف و ستونم
کجایی ای منِ از من رهیده؟
بچرخانم چو تیغ آب دیده
رهی دارم که پایانش عدم نیست
اگر عالم شود شمشیر، غم نیست
مبین آیینه ی رازم شکسته است
صدایم مرده و سازم شکسته است
دلم را تکه ای عرش برین کن
مرا سرشار از نور یقین کن
الهی باده ام بی آب و رنگ است
بنوشانم که دیگر وقت، تنگ است
به حقّ سوره ی می، سوره ی خم
به روی ما تبسم کن، تبسم
مدارا کن، مدارا با اسیری
بده ساقی «می روشن ضمیری»
ببر ما را به کوی می فروشان
بنوشان باده از جامی خروشان
بگردان و بگردان و بگردان
بنوشان و بنوشان و بنوشان
«چو مستم کرده ای مستور منشین
چو نوشم داده ای زهرم منوشان»**
وصیت می کنم صبحی که مُردم
مرا در خلعتی از می بپوشان
دلم وقف شما ای می پرستان
سرم نذر شما ای باده نوشان
شب قدر آمد ای ساقی دوباره
ببر ما را به کوی می فروشان
بده جامی که جانم جان شود باز
برآید از خم و خمخانه، آواز
بده ساقی، میِ زاینده هوشی
شرابِ عرشیِ خورشید جوشی
می محرابی تهلیل گویی
می «اسرایی» «معراج» پویی
می یی خواهم که رحمانی ست حالش
می من چارده قرن است، سالش
می یی خواهم که حالم را بداند
برایم تا سحر «حافظ» بخواند
شفابخش دل بیمار باشد
«الهی نامه» ی عطار باشد
می یی کز هر رگش «الله» جوشد
خط جورش خطایم را بپوشد
می یی خواهم که تا خویشم برد راه
می لبریز «حمد» و «قل هو الله»   

می یی که «قل هوالله احد» گوست
می یی که قلقلش فریاد هوهوست
می من پنج نوبت در سپاس است
به رنگ، آتش، به بو، لبخند یاس است
می یی خواهم نماز شب بخواند
دعای ندبه زیر لب بخواند
می من هر سحر گرم اذان است
کمیل ابن زیادِ ندبه خوان است
شب قدر است تا دل پر بگیرد
می یی خواهم که قرآن سر بگیرد
شب قدر است و صبح سرنوشت است
می یی خواهم که تاکش از بهشت است
می یی که روز و شب در ذکر هوهوست
می یی که هر سحر «حیّ علی…» گوست
شما باران هوهو دیده بودید؟
میِ «حیّ علی…» گو دیده بودید؟
می یی خواهم می یی از خمّ لبیک
می «لبّیک اللهم لبیک»
می یی خواهم برقصاند فلک را
می «یا لیتی کنّا معک» را
می یی خواهم که یا مولا بگوید
حسینم وا، حسینم وا بگوید
جهان مست و زمین مست و زمان مست
بیا ساقی که ما رفتیم از دست
خرابم کن که آبادم کنی باز
فنایم کن که ایجادم کنی باز
دخیلی بسته ام بر دسته ی جام
دلم را جامی از می کن سرانجام
شب است و غیر تب، تابی ندارم
ز دست مثنوی خوابی ندارم
رها کن بازیِ قول و غزل را
ستایش کن کریم لم یزل را
شدم دل خسته از نازک خیالی
به فریادم رس ای آشفته حالی
خوشا شعری که یک سر شور باشد
اناالحق گفتن منصور باشد

چراغی از قدح روشن کن ای دل
لباسی از غزل بر تن کن ای دل
من از اول غمم ضرب المثل بود
شروع مثنوی هایم، غزل بود
غمی دارد دل غربت سرشتم
در این دوزخ چرا گم شد بهشتم؟
خطوط دست من از جنس داغ است
من از روز ازل حسرت سرشتم
ز تار و پود باران و دوبیتی ست
غزل هایی که در غربت نوشتم
گلی بودم بهشتی، اینک اما
چو خاری پشت دیوار بهشتم
اگر سی روزِ ماهم روزه داری ست
شب قدری ندارد سرنوشتم
ز خشتم بعد از این خمخانه سازید
که اول نیز از خُم بود خشتم
مرا دوشینه شام دیگری بود
به روی شانه ام بال و پری بود
اذان گفتند، آهم آتشین شد
دلم با جبرئیلی همنشین شد
اذان گفتند سر بردیم در چاه
ستاره بود و من، من بودم و ماه
چنان سر در دل خُم کرده بودم
که نام خویش را گم کرده بودم
همین امروز حالی داشت حالم
ولی امشب چه سنگین است بالم
چه شد آن شادی دوشینه ی من؟
چرا غم خیمه زد در سینه ی من؟
چه شد آن حالِ دیگرگون کجا رفت؟
بگو آن شادیِ محزون کجا رفت؟
چه شد ساقی میِ از خود گریزم؟
شرابِ شب نشینِ صبح خیزم؟
چه شد ساقی! سحر شد می نیامد؟
تب من بیش تر شد، می نیامد
کسی کو تا به هوشم آورد باز؟
به کوی می فروشم آورد باز
به جانم باده پی در پی بریزد
به جام من دو رکعت می بریزد
خوشا دردی که با شادی عجین است
خوشا اشکی که شادی آفرین است
خوشا با بیدلان رقصی از این دست
«خمستان در سر و پیمانه در دست»***
من امشب می پرستی می فروشم
به خواب صحو رفته عقل و هوشم
یکی شد سُکر و صحوم، عقل و دینم
هوای گریه دارد آستینم
چه سُکر و صحو شادی آفرینی
«مقام» شادی و «حال» حزینی
دگر «حلاج» روحم «بوسعیدی» است
دلم امشب «جنید بایزدی» است
همه اعضای من امشب زبان اند
همه رگ های من، آواز خوان اند
چنان سرمست از شُرب طهورم
که می سر می زند فردا ز گورم
من از دلدادگان کوی اویم
مرید خانقاه روی اویم
کی ام؟ از جرعه نوشان جلالش
مقیم آستانِ بی زوالش
بگو مستان به خاکم می فشانند
بزن نی تا صراحی ها بخوانند
الهی، سُکر این می را فزون کن
به حقّ می مرا از من برون کن
خوشا آنان که دل را چاک کردند
اگر سر بود، نذر تاک کردند
من امشب سوزِ دل از نی گرفتم
شفای تازه ای از می گرفتم
چه شکّرها ز نی می ریزد امشب
سر ما نُقل و مِی می ریزد امشب
بیا ای عشق، ما را زیر و رو کن
به جای باده آتش در سبو کن
بیا ای عشق، خون جام ما باش
نماز صبح و ظهر و شام ما باش
بگو مستان ربّانی بیایند
یلان در خدا فانی بیایند
همان هایی که اهل سوز و سازند
همان هایی که دائم در نمازند
همان هایی که خاطرخواه شانم
مرید «مشرب الارواح» شانم
همان هایی که دریای یقین اند
گهرهای «صفات العاشقین» اند
همان هایی که ماه آسمان اند
دعاهای «مفاتیح الجنان» اند
همه افکنده بر خورشید، سایه
خدا مردانِ «مصباح الهدایه»
همه عارف دلِ «شرح تَعَرُّف»
همه در عشق، ابراهیم و یوسف
همان هایی که در طیّ طریق اند
چو ابراهیم در بیتِ عتیق اند
زمین را صد دهان تهلیل دیدند
زمان را صور اسرافیل دیدند
همه مستان بزمِ قاب قوسین
همه نورالقلوب و قره العین
همان هایی که با او می نشینند
خراب از سُکر «کنز العارفین» اند
میان خون خود گرم سجودند
بلانوشانِ «اسرار الشّهود»ند
خوشا نام آوران کوی اعجاز
شقایق سیرتان «گلشن راز»
خوشا آن دل که با روحش، بحل کرد
بدا دنیا که ما را خون به دل کرد
خوشا مستی که دل را نذر «می» کرد
دو عالم راه را یک لحظه طی کرد
خوشا آنان که پیش از مرگ، مُردند
به راز عشق پی بردند و بردند
«خوشا آنان که جانان می شناسند
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند»****
×××
*باباطاهر
**حافظ
***خمستان در سر و پیمانه در دست است مست من(بیدل دهلوی)
**** از دوبیتی های علیرضا قزوه

 

شاعر : علیرضا قزوه

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

شهدا و دفاع مقدس

 

ای شهیدان خدایی السلام

عاشقان کربلایی السلام

السلام ای لاله های سوخته

السلام ای سینه ی افروخته

السلام ای تکسواران بهشت

ای کفن پوشان سرخ سرنوشت

السلام ای قدسیان سینه چاک

آسمانی های مهمان روی خاک

السلام ای رهروان راه عشق

ای بصیرت پیشگان راه عشق

السلام ای شیر مردان خدا

ای سحرخیزان شب های دعا

ای مناجاتی دلان شب نورد

ای ابرمردان پیکار و نبرد

ای سبک باران افلاکی سرشت

می رسد از خاکتان بوی بهشت

روسپیدان دیار معرفت

لاله های نوبهار معرفت

ای علمداران صاحب اقتدار

سینه چاکان همیشه بیقرار

قبله ی سیار دل های غیور

بر دل غمدیدگان سنگ صبور

دارد این دل اشتیاق گفتگو

سینه ها پر درد و بغضی در گلو

درد ها در سینه و لب ها خموش

وای از این روزگار دین فروش  

جایتان خالی چه دنیایی شده

رسم دینداری تماشایی شده

جامعه بوی تغافل می دهد

معصیت راه تکامل می دهد!

شهرمان با آسمان بیگانه شد

خانه ها تبدیل بر بتخانه شد

خانه ها از نور قرآن دور شد

مصحف توحیدیان مهجور شد

هر کسی دنبال مسئولیت است

میزها خالی ز نورانیت است

خدمت مردم اصول راه نیست

آن که دلسوزی کند بر خلق کیست

کو عدالت کو عدالت محوری

کو توجه بر کلام رهبری

کو ترحم بر یتیمان غریب

کو تبسم بر رخ هر غم نصیب

کو تکلم با دل درد آشنا

دستگیری از زمین افتاده ها

هر که مقروض است با حجب و حیا

سوق یابد جانب وام ربا

فقر در خانه ای مأوا کند

صاحبان خانه را رسوا کند

کیست از همسایه اش گیرد خبر

کرده با سیلی رخش را سرخ تر

کیست بنشیند ز سوز و سازها

پای درد غربت جانبازها

مومنین هیهات دینداری چه شد؟

از حقیقت ها طرف داری چه شد؟

ای شهیدان سینه ها سنگین شده

دین فروشی شغل هر بی دین شده

عاشقان آواره و سرگشته اند

خوب ها… از راهتان برگشته اند

با اجانب هم کلامی می کنند

بر شما بی احترامی می کنند

از جگرها کینه بیرون می کنند

قلب آقای زمان خون می کنند

کس به فکر خدمت آیا هست نیست

جز به فکر مال دنیا هست نیست

بهر خدمت هر که نازی می کند

یا که دارد حزب بازی می کند

کس نمی گوید ز نسل مؤمنون

بر منافق ها فأین تذهبون

خاک قبرستان صداتان می کند

بر عذابش مبتلاتان می کند

ریشه یابی گر کنی این درد را

در روایات و کلام اولیا

ریشه اش یک نکته باشد والسلام

وای مردم وای از مال حرام

لحظه ای یک لقمه نان شبهه ناک

می نماید عرشیان را اهل خاک

لیک جبران می شود آن نقص ها

بعد رد دین و رد قرض ها

با نم اشکی به دور از واهمه

بر غریبی های پور فاطمه

اشک ها جاری شود با شور و شین

تا زِ دل آرام می گویی حسین

کیست این آقا همان آب حیات

ذبح لب تشنه لب شط فرات

کیست او دار و ندار زینب است

دلبر نیزه سوار زینب است

سر به نی جسمش به زیر دست و پا

کربلا یا کربلا یا کربلا

شاعر : قاسم نعمتی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

شهدا و دفاع مقدس

 

مادر سلام! آمده‌ام بعد سال‌ها

انگار انتظار تو را پیر کرده است

زود است باز این همه پیری برای تو

شاید منم که آمدنم دیر کرده است

 

مادر مرا ببخش اگر دیر آمدم

جایی که بودم از نفس جاده دور بود

آماج سنگ حادثه بودم ولی شگفت

آیینه ی شکسته من پر غرور بود

 

دیرینه سال بود که در دور دست‌ها

یک سرزمین به گرده ی من بار درد بود

در من کسی شبیه یلان حماسه‌ساز

بی‌وقفه با زمین و زمان در نبرد بود

 

دیرینه سال بود که سرپنجه‌های من

چنگال بسته بود به حلقوم خاک سرد

تا مغز استخوان مرا خورده بود خاک

تا مغز استخوان مرا خورده بود درد

 

قصد تو را زمین و زمان کرده بود و من

تنها برای خاطر تو این چنین شدم-

-که چنگ بر گلوی زمین و زمان زدم

یک عمر استخوان گلوی زمین شدم  

 

مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم

یک مشت استخوان شدنم طول می‌کشید

تا ارتفاع شانۀ مردان شهرمان

از دست خاک پر زدنم طول می‌کشید

 

مادر نمیر! زندگی من از آن تو!

مادر نمیر! زندگی از آن میهن است

بعد از من آفتاب تو هرگز مباد سرد!

بعد از من آسمان تو هرگز مباد پست!

شاعر : رضا شیبانی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

شهدا و دفاع مقدس

 

هلا واژه هایم بسیجی شوید!

گلوله، سلاح، آر پی جی شوید

بیایید با من به میدان مین

به گلگون ترین قطعه های زمین

همان جا که بوی جنون جاری است

که از عشق، دریای خون جاری است

بیایید با من به «بستان» و «شوش»

که خاکسترم را بگیرم به دوش

به شهری که خرّم شد از لاله ها

شهادتگه سیزده ساله ها

ز دزفول و تنهایی اش بشنویم

ز شرح شکیبایی اش بشنویم

شلمچه شویم و پر از خون شویم

دل آشفته ی «فاو» و «مجنون» شویم

بیایید در «هور»ها پر زنیم

به گمگشته یاران خود سر زنیم

بیا با شهیدان سماعی کنیم

به سنگر، به میدان سماعی کنیم

شهیدان الفبای آزادی اند

همه اهل این کوی و آبادی اند

به آتش همه نسبتی داشتند

از آن شعله ها قسمتی داشتنند

در آغوش آتش به رقص آمدند

از آن میل سرکش به رقص آمدند

به کف جان گرفتند یاران پاک

مبادا که از کف رود آب و خاک

مبادا لگدکوب دشمن شود

از این ننگ آلوده دامن شود

»دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود«

دریغا دریغا دریغا دریغ

گلستان شود آتشستانِ تیغ

کنون ما به جاییم و فریاد و خون

و آن رقص توفنده ی واژگون

من امشب به سنگر گذر می کنم

به آشوب واژه خطر می کنم

مگر بوی عباس جاری شود

شمیم گل یاس جاری شود

مروری کنم ذهن آشفته را

شکوفا کنم راز ناگفته را

تب جبهه و کربلا ای دریغ

مناجات و سوز دعا ای دریغ

همان روزهایی که تب سود داشت

و رزمنده زخمی نمک سود داشت

همان روزهای پر از التهاب

که خون می چکید از دل آفتاب

دل چفیه پر بود از رمز و راز

ز آشوب باران راز و نیاز

که سنگر به سنگر اذان می دوید

مناجات از هر طرف می وزید

دریغا که آن روزها رفته اند

و در شرم امروز وا رفته اند

پر از یاد آن روزهایم هنوز

پریشان دیروزهایم هنوز

ز عطر شهیدان وضو کرده ام

به مرثیه ی عشق خو کرده ام

قلم! همدم ناشکیبایی ام

انیس غزل های تنهایی ام

تو را بر نفس های یاران قسم

به گلواژه های خروشان قسم

که بر صفحه ی کاغذ اعجاز کن

و بار دگر گریه آغاز کن

پریشان کن اوراق تشویش را

که مرهم گذاری دل ریش را

که این مشق مشق سرافکندگی است

و این شعر آهنگ درماندگی است

من خام وصف شهیدان کنم؟

غباری کنم تا که طوفان کنم؟

من از حسرت خویش آشفته ام

پر از مثنوی های ناگفته ام!

شاعر : پروانه نجاتی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

شهدا و دفاع مقدس

 

شب است و سکوت است و ماه است و من

فغان و غم اشک و آه است و من

شب و خلوت و بغض نشکفته‌ام

شب و مثنوی‌های ناگفته‌ام

شب و ناله‌های نهان در گلو

شب و ماندن استخوان در گلو

من امشب خبر می‌کنم درد را

که آتش زند این دل سرد را

بگو بشکفد بغض پنهان من

که گل سر زند از گریبان من

مرا کشت خاموشی ناله‌ها

دریغ از فراموشی لاله‌ها

کجا رفت تأثیر سوز و دعا؟

کجایند مردان بی‌ادّعا؟

کجایند شور‌آفرینان عشق؟

علمدار مردان میدان عشق

کجایند مستان جام الست؟

دلیران عاشق، شهیدان مست

همانان که از وادی دیگرند

همانان که گمنام و نام‌آورند

هلا، پیر هشیار درد آشنا!

بریز از می صبر، در جام ما

من از شرمساران روی توأم

ز دُردی کشان سبوی توأم  

غرورم نمی‌خواست این سان مرا

پریشان و سر در گریبان مرا

غرورم نمی‌دید این روز را

چنان ناله‌های جگر‌سوز را

غرورم برای خدا بود و عشق

پل محکمی بین ما بود و عشق

نه، این دل سزاوار ماندن نبود

سزاوار ماندن، دل من نبود

من از انتهای جنون آمدم

من از زیر باران خون آمدم

از آن‌جا که پرواز یعنی خدا

سرانجام و آغاز یعنی خدا

هلا، دین‌فروشان دنیا‌پرست!

سکوت شما پشت ما را شکست

چرا ره نبستید بر دشنه‌ها؟

ندادید آبی به لب تشنه‌ها

نرفتید گامی به فرمان عشق

نبردید راهی به میدان عشق

اگر داغ دین بر جبین می‌زنید

چرا دشنه بر پشت دین می‌زنید؟

خموشید و آتش به جان می‌زنید

زبونید و زخم زبان می‌زنید

کنون صبر باید بر این داغ‌ها

که پر گل شود کوچه‌ها، باغ‌ها

شاعر : علیرضا قزوه

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

شهدا و دفاع مقدس

 

دوسه خط عشق را ورق بزن و…

اولین بیت را به خون بنویس

خط شکنها رسیده اند از راه

سرِخط .نقطه …از جنون بنویس

 

سرِخط ماه را تماشاکن

درشط سرنوشت افتاده

بخدا تکّه تکّه روی زمین

تکه های بهشت افتاده

 

باید احرام بست و راهی شد

چفیه را روی شانه ات بگذار

دست خود را میان شط ببر و…

تکه های بهشت را بردار

 

ردّ نیزار را بگیر و برو

مست اشراق آتش و خون باش

این لیالی همیشه مجنونند

در شب این جزیره مجنون باش

 

هرچه داری بریز پشت سرت

بار سنگین همیشه دلگیر است

از تمام جهان فقط اینجا

سهم تو یک پلاک و زنجیر است

 

بوی سیب و نسیم می آید

سیب یعنی پرنده ی پر زد

آی بی سیم چی بگو چه خبر؟

دلم امشب به سیم آخر زد

 

بغض هایی هنوز نشکفته است

دل این آب ها پر از مین است

چقدَر  لابلای این نیزار

لحن هور الهویزه شیرین است

 

یادمان هست هشت سال تمام

سنگ و آیینه در تلاقی بود

پشت هر خاکریز این وادی

کوچه باغی پر از اقاقی بود

 

ترکش از راه می رسید و تنی

باده ای تازه می کشید اینجا

هشت سال تمام ، شب تا صبح

زخم خمیازه می کشید اینجا

 

بازبان صریح می گویم

واژه در حدّ این روایت نیست

شاعران ! شعر هایتان هرگز

قدّ این شرح بی نهایت نیست

شاعر : عباس شاه زیدی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

شهدا و دفاع مقدس

 

بیا عاشقی را رعایت کنیم

ز یاران عاشق حکایت کنیم

از آن ها که خونین سفر کرده اند

سفر بر مدار خطر کرده اند

از آن ها که خورشید فریادشان

دمید از گلوی سحر زادشان

غبار تغافل ز جانها زدود

هشیواری عشقبازان فزود

عزای کهنسال را عید کرد

شب تیره را غرق خورشید کرد

حکایت کنیم از تباری شگفت

که کوبید درهم، حصاری شگفت

از آن ها که پیمانه «لا» زدند

دل عاشقی را به دریا زدند

ببین خانقاه شهیدان عشق

صف عارفان غزلخوان عشق

چه جانانه چرخ جنون می زنند

دف عشق با دست خون می زنند

سر عارفان سرفشان دیدشان

که از خون دل خرقه بخشیدشان

به رقصی که بی پا و سر می کنند

چنین نغمه عشق سر می کنند:

هلا منکر جان و جانان ما

بزن زخم انکار بر جان ما

اگر دشنه آذین کنی گرده مان

نبینی تو هرگز دل آزرده مان

بزن زخم، این مرهم عاشق است

که بی زخم مردن غم عاشق است

بیار آتش کینه نمرود وار

خلیلیم! ما را به آتش سپار

در این عرصه با یار بودن خوش است

به رسم شهیدان سرودن خوش است

بیا در خدا خویش را گم کنیم

به رسم شهیدان تکلم کنیم

مگو سوخت جان من از فرط عشق

خموشی است هان! اولین شرط عشق

بیا اولین شرط را تن دهیم

بیا تن به از خود گذشتن دهیم

ببین لاله هایی که در باغ ماست

خموشند و فریادشان تا خداست

چو فریاد با حلق جان می کشند

تن از خاک تا لامکان می کشند

سزد عاشقان را در این روزگار

سکوتی از این گونه فریادوار

بیا با گل لاله بیعت کنیم

که آلاله ها را حمایت کنیم

حمایت ز گل ها گل افشاندن است

همآواز با باغبان خواندن است

شاعر : سید حسن حسینی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

شهدا و دفاع مقدس-مفقود الاثر

 

ای پیش پرواز کبوتر های زخمی

بابای مفقود الاثر! بابای زخمی!

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر

پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب میداد

مادر نشانم عکس توی قاب میداد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم

از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من بیست سالم شد هنوزم توی قابی

خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو

از سیم های خاردار قاب رد شو

برگرد تنها یک بغل بابای من باش

ها! یک بغل برگرد، تنها جای من باش

ای دستهایت آرزوی دستهایم

ناز و ادایم مانده روی دستهایم

شاید تو هم شرمندۀ یک مشت خاکی

یک مشت خاک بی نشان و بی پلاکی

عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است

یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است!!

امشب عروسی میکنم جای تو خالی

پای قباله جای امضای تو خالی

ای عکسهایت روی زخم دل نمک پاش

یک بار هم بابای معلوم الاثر باش

شاعر : عبدالکریم زارع

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : شهدا و دفاع مقدس

شهدا و دفاع مقدس

 

هشت سال از راویان راه نور

خاطراتی سرخ و رنگین داشتیم

از فراق و از وصال عاشقان

قصه های تلخ و شیرین داشتیم

 

هشت سال از آن سبکبالان عشق

رفتن تا آسمان آموختیم

مثل شمع انجمن شب تا سحر

پای تابوت شهیدان سوختیم

 

من چه گویم زان شهیدان خدا

قدرشان بالاتر از توصیف ماست

بعد آنان گوش بر امر امام

پیروی از راهشان تکلیف ماست

 

بعد چندین سال از این خاک سرخ

بهر مردم آسمان می آورند

با پلاگ و چفیه و پوتین و مُهر

چند تکه استخوان می آورند

 

یعنی ای مردم ، بلاجویان عشق

در ره توحید همت داشتند

پاسداران وطن با خونشان

در دل این خاک غیرت کاشتند

 

جای دارد مثل گل در این بهار

جملگی هم عهد و هم پیمان شویم

ما به پاس حرمت خون هایشان

پاسدار غیرت آنان شویم

 

عهد و پیمانی که ما بستیم کو

بین مردم بی وفایی پُر شده

چشم خود را بسته ایم و غافلیم

جامعه از بی حیایی پُر شده

 

در میان مردمان مذهبی

شیعه دکان ربا وا کرده است

حُب دنیا حُب مال و حب جاه

وای بر ما نفس غوغا کرده است

 

می کشم من انتظار دوست را؟

با کدامین چشم، چشم پُر گناه

شرم دارم گویم ای آقا بیا

وای من از این زبان رو سیاه

 

باز هم بوی محّرم می رسد

پاک می سازد مرا اشک عزا

عهد می بندم که عهدی نشکنم

با حسین و با شهیدان خدا

 

عصر غیبت ای «وفایی» از وفا

دل به مهر دوست می بندم هنوز

می نویسم بر امام عصر خود

تشنۀ یک جرعه لبخندم هنوز

شاعر : سید هاشم وفایی

نظرات شما ( ۰ )
ادبیات مقاومت