صفحه اصلی » گنجینه محافل شهدا » متون محتوایی » ادبیات مقاومت » "امام خمینی ره"
امام خمینی ره (۳۰)
موضوع : امام خمینی (ره)

امام خمینی(ره)-ارتحال

یاد آن مولای نورانی  بخیــر

یاد خــورشید جمارانی بخیـر

کاشکی روح خـــدا معنای نور

داشت این ایّام بین مـا حضور

مهر عالمتاب آزادی کــجاست؟

رهــروان عشق را هادی کجاست؟

ای خمینی آفــــتاب بام دل

ای تو در آیین ما همنام دل

مهربانی های نابت را ســلام

تا قیامت انقلابت را ســـلام

ازتو یاد و یادگاران زنده است

تا ابد نام جماران زنده است

مست از پیمانه ی عشق توایم

تا مقیم خانه ی  عشق توایم

خنده ی گل نذر لبخند شماست

هر چه عاشق آرزومند  شماست

مردی و مردانگــی را آیتـی

لشکر حق را تو نقش رایتــی

یوسف مصر ملاحت جز تو نیسـت

مهر جانبخش هدایت جز تو نیست

نور باران تا به روز محشر است

مضجع پاکت که جنّت منظـر است

یاس از عطر تو گر با خود نداشت

در حریم عشق کی پا می گذاشت

ما نه اهل کوفه ایم ای مقتدا

گر علی تنها بماند وای مــا

با تو بر آن عهد و پیمان نخست

ما وفاداریم با عــزم درست

از تو و از آرمانهایت جداست

با علی هرکو نپوید راه راست

راه تو راهی است روشن کورباد

دیده ای کوبسته بر این نور باد

کاروان عشق را رهبر علی است

از شما امروز یادآور علی است

با تو هرکس داشت قلب منجلـی

می کند امروز اطاعت از علــی

از علی آموختیم اخلاص نـــاب

در مسیـر نــور بــار انقـلاب

دائم از رهبر حمایت می کنیم

پاســداری از ولایت  می کنیم

شاعر : عباس خوش عمل

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : امام خمینی (ره)

امام خمینی(ره) و انقلاب

 

آسمان بود و آفتاب نبود

چشمه ای خشک بود و آب نبود

صد سوال بزرگ در دل بود

ولی افسوس، یک جواب نبود

باور حرکتی تازه بود به سر

اشتیاقی به انقلاب نبود

خیزش قلب ها به تنهایی

بستر اتفاق ناب نبود

آمدی، جان انقلاب رسید

از افق آخر آفتاب رسید

آمدی، جان انقلاب شدی

روشنایی بی زوال شدی

در سر هیچکس سوال نماند

تو خودت پاسخ سوال شدی

تو به بال شکسته ی میهن

سال پنجاه و هفت؛ بال شدی

نه به تاریخ کشورم ایران

تو به تاریخ ها مثال شدی

کاش تاریخ بد ورق نخورَد

بی حضور تو دست رد نخورد

دلتان را به درد آوردند

سروها برگ زرد آوردند

اینکه در فصل گرم، باغ و درخت

میوه ی فصل سرد آوردند

اینکه خفّاش ها به خانه ی باز

باز عزم نبرد آوردند

اینکه یک عده نوجوان و جوان

رو به افیون گرد آوردند

همه اَش مال سستی ما بود

کار دنیا پرستی ما بود

ای ابر مرد؛ مرد ایمانی

تو همیشه بیاد می مانی

تو هم آواز مرغ های سحر

ناله سر می کنی و می خوانی:

«جور صیاد، ظلم ظالم ها

خانه بر باد داده می دانی؟»

سه دهه، هر سپیده دم تو هنوز

بر سرم نور خود می افشانی

با تو هستم، حضور ناب؛ بمان

همچنان جای آفتاب، بمان

***

شاعر : امیر عظیمی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : امام خمینی(ره)

امام خمینی(ره)-ارتحال

 

مگر که مهر تو سرگرم کیمیاکاری است

که دست یافته بر خرمن طلاست خورشید

به بوی آنکه جمال تو بیند آورده است

هزارها طبق نور رونما خورشید

هنوز چشم به راه تو اند ای همه نور

جدا سپهر و جدا اختر و جدا خورشید

شناخت خورشید عروج کرده به گردون

نماز نور بخوان که رو می‌کند به تو امروز خورشید

عروج کردی و فریاد هر چه اهل دل است

بلند گشته به گردون که ای خدا خورشید

امام نور حریر فروغ خود برچید

دریغ و درد که رفت از میان ما خورشید

در آن غروب غم‌افزا چه لابه‌ها کردیم

که شب نیامده از ره بیا بیا خورشید

هزار شکر که سر زد دوباره از مشرق

به رغم کوردلان گرم و جان فزا خورشید

چنان فروغ وی آفاق را منور کرد

که لب گشود به تفسیر آن خورشید

رسیده‌ایم به محضر به زادروز امام

همان که اوست سپهر کمال را خورشید

جدا نبوده امام از تو و نخواهد بود

کجا به جلوه نشسته است به نظاره خورشید

قسم به نور، به کوثر به مادرت زهرا

که با توایم همانند ذره با خورشید

شاعر : محمدعلی مجاهدی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : امام خمینی(ره)

امام خمینی(ره)-مدح

 

او آمـد و در کویـــر ، باران گل کرد

در خاک وطن ، نهال ایمــان گل کرد

او آمـــــــد و ریشــۀ زمستان خشکید

گلعطــــر خجستــۀ بهــــاران گل کرد

***

او آمد و با گرسنگان خلوت کـــــــرد

در شهر ، امید و عشق را قسمت کرد

از منبــــر خاک ، مهربان ، بالا رفت

با لهجه ی پا برهنه ها صحبت کــــرد

***

او آمــــــد و مـــا برادری را دیدیـــــم

درعالــــم خاک ، ســروری را دیدیــم

او آمــــــد و سیب عشق را قسمت کرد

در سایــــه ی دیـن ، برابری را دیدیـم

***

او آمـــد و زندگـــــی پر از شادی شد

ویرانـــــــــۀ دل ، دوبــــاره آبادی شد

او آمد و فتنـــــــۀ خـــــــزان پرپر شد

ای دل شدگــــــــــان ! بهار آزادی شد

***

آن مرد ، ز داغ و درد مردم می گفت

از خانۀ لخت و سرد مردم مـــی گفت

او آمـــــده بــــــود تا ورق برگـــــردد

بـــی واهمه از نبــــرد مـردم می گفت

***

او آمـــــــد و مهر و مـــــاه را فهمیدیم

پـــــــایان شب سیـــــــاه را فهمیدیـــــم

او آمــــــد و زیــــر سایـــه ی دستانش

مـــــا معنـــــــی سرپناه را فهمیدیــــــم

***

او آمـــــد و حــــال آسمـــــان بهتـر شد

خــــورشید شکفت ، تیرگــــی پرپر شد

از بنــــــــد گسست ، حضـــرت آزادی

دوران حــــــــکومت ستــــم ، آخـر شد

***

او آمـــــــد و کوچـــه و خیابـان شد سبز

امیـــد شکفت و عشق و ایمــان شد سبز

او آمـــــد و از وطـــن فراری شد دیــو

در فصل فرشتـــه ، بوی انسان شد سبز

***

او آمــــــد و چشم آسمـــــان را وا کرد

در فصــل قفس ، پرنـــــده را افشا کرد

آمـــوخت به ما پرندگـــــــی را با شوق

صیــــــاد قـفس اراده را رســــــوا کرد

***

مــــــردی ز تبار بـــــوذر و سلمان بود

بـــــــر روی لبش تبســـم ایمـــــــان بود

در جامـــــۀ خاک ، روح افلاکی داشت

آمیـــــــــزه ای از فرشتـــه و انسان بود

***

بــــر روی لبش ، تبسمـــــــــی زیبا بود

درهـــــــای دلش به روی مــردم وا بود

از نام و نشان او اگـــــر مــــی پرسی ؟

او ، روح خدا ، امـــــــام خوبـی ها بود

***

بـــــــر روی لبش ، ســـــلام آزادی بود

در سینــــــه ی او ، پیـــــــام آزادی بود

او آمـــــــــد و واژۀ قفـــــس را خط زد

او روح خـــــدا ، امــــــــــام آزادی بود

***

من آمـــــــــــــده ام امیــــــــد را بنویسم

صبحــــــــی که ز ره رسیــد را بنویسم

من آمــــــــــــده ام بــــــه خط عزت نامِ

ایــــــــن ملت رو سپیــــــــــد را بنویسم

***

برخیـــــــز که نـــــور نــاب را بنویسیم

آیینـــــــــه تـــــــرین  کتاب  را بنویسیم

بــــــــرخیـز بــــــــه خط روشن آزادی

منظومــــــــه ی انقـــــــلاب را بنویسیم

***

مـــــــا امت « لا الـــــــــه الا الله » ایم

با قافلــــــــــه ی مُوحــــــــدان همراهیم

هم قبلــــــــه و هـم قبیلــــــــه ی ابراهیم

هم سلسلـــــــه ی امـــــــــام روح اللهیم

***

ای دل شدگـــان ! مُــــــرید وحدت باشید

در چشــــم وطـــن ، امیـــد وحدت باشید

وقتــــــی ز نفاق ، باب وحدت بسته ست

چـــون روح خــدا ، کلیــــد وحدت باشید 

شاعر : رضا اسماعیلی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : امام خمینی(ره)

عرفانی-اخلاقی

 

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم

غم دلدار فکنده است به جانم، شررى

که به جان آمدم و شهرۀ بازار شدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جامۀ زهد و ریا کَندم و بر تن کردم

خرقۀ پیر خراباتى و هشیار شدم

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند مى آلوده مددکار شدم

بگذارید که از بتکده یادى بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم

***

غزل مقام معظم رهبری

 

تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی

تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی

تو که فارغ شده بودی ز همه کان و مکان

دار منصور بریدی همه تن دار شدی

عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر

ای که در قول و عمل شهرۀ بازار شدی

مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی

وه که بر مسجدیان نقطۀ پرگار شدی

خرقۀ پیر خراباتی ما سیرۀ توست

امت از گفتۀ در بار تو هشیار شدی

واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی

دم عیسای مسیح از تو پدیدار شدی

یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم

ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی

شاعر : امام خمینی(ره)-امام خامنه ای(حفظه الله)

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : امام خمینی(ره)

امام خمینی(ره)-مدح

 

در آسمان نگاهش بهشت منزل داشت

بهشت روشنی از آن همه فضائل داشت

شکوه و هیبت و حسن و ملاحتش بی مثل

عجب جمال و جلالی در آن شمایل داشت

نگاه روشن او آیه های «والفجر» و

لبش ترنم «یا ایها المزمّل» داشت

رسید صبح سپید نزول «أعطینا»

رسید و کوثری از روشنی حمایل داشت

مسیح بود و دمش جان تازه می بخشید

که زنده از نفحاتش هزارها دل داشت

دمی به ابروی پیوسته خم نمی آورد

اگر که لشکر طاغوت در مقابل داشت

اگر که سیل عداوت، چو کوه پا برجا

اگر که موج ندامت، صفای ساحل داشت

نشد فداش گر این نیمه جان ناقابل

به راهش آن همه جان بر کفان قابل داشت

چه کرد روح خدا در جهاد عشق و عقل

حکیم عاشق و دلدادگان عاقل داشت

گذاشت بر دل ما گرچه داغ هجرش را

مسیر روشن او سالکان واصل داشت

نهاد دست خدا در وجود «سیّد علی»

شکوه و هیمنه ای که «امام راحل» داشت

خدا کند که بفهمیم این سعادت را

حیات طیبه را، نعمت ولایت را

شاعر : یوسف رحیمی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : امام خمینی(ره)

امام خمینی(ره)-ارتحال

 

تاب فراق روی تو را آسمان نداشت

داغت به دیده پیک جز اشک روان نداشت

ای پیر میکده ز غمت باده خشک شد

میخانه تاب ناله ی دردی کشان نداشت

بعد از عروج روح تو روح قصیده ها

جز رنگ آه نای سخن بر زبان نداشت

یک لحظه نبض ثانیه ها بی صدا طپید

زیرا که درک پر زدنت را زمان نداشت

روزی که آمدی همه گل ها شکفته شد

مثل تو خاک خسته ی ما باغبان نداشت

ای باغبان باغ شهیدان لاله گون

باغت بهشت عاطفه بود و خزان نداشت

بودی اسیر خال لب دوست ما به تو

عشق تو جز به یک یک دل ها مکان نداشت

بودی تو پیک رحمت پیغمبر عظیم

تاریخ شیعه مثل تو نامه رسان نداشت

از خطبه های زینبی ات کاخ ها شکست

سیل هجوم کفر به پیشت توان نداشت

مثل علی دلت ز گروهی شکسته بود

کی گفته نای پر ز غمت استخوان نداشت؟

یادش بخیر عطر جماران و عطر تو

عطری که عطر عشق تو بود و جنان نداشت

زهرا چو مادری به عزای تو گریه کرد

بزم مصیبت تو جز او نوحه خوان نداشت

روزی که جسم تو ز سر دست ها گذشت

در خاطرات عشق نظیرش جهان نداشت

جسمت به زیر سایه و مردم به گرد تو

تاب وداع روی تو پیر و جوان نداشت

ای سیدی که جد تو در خاک و خون نشست

جسم حسین جد تو یک سایبان نداشت

زینب به قتلگاه برادر نظاره کرد

بی کفن و دفن گذشت چرا که امان نداشت

شاعر : مجتبی صمدی

نظرات شما ( ۰ )
موضوع : امام خمینی(ره)

امام خمینی(ره)-مناجات

 

بی پنجره، بی چهره، ما دیوارها بودیم

بودیم و در تاریکی دنیا رها بودیم

ما کور و کر دیوارها، دیوارهایی سنگ

در حسرت آیینۀ دیدارها بودیم

بر بام گور خسروان آوازه می جستیم

اینگونه ما آوارۀ آوارها بودیم

بی دشت، بی دریا و بی رویا و بی فردا

عمری اسیر چنبر تکرارها بودیم

پیش از تو ای گلدستۀ بشکوه باورها

واماندگان بازی پندارها بودیم

دیوارهایی خسته از دیوار بودن ها

دیوارهایی خسته از آوارها بودیم

با بودنت از پیله های آجری رستیم

آیینۀ یوسف ترین دلدارها بودیم

با تو همه شمشیرهایی آتشین و سرخ

شمشیرها آمادۀ پیکارها بودیم

در دست تو سنگ فلاخن های داوودی

آتشفشان ها آری آتشبارها بودیم

ما با تو باران در مصاف هر  چه سنگستان

رگبارها رگبارها رگبارها بودیم

بی تو چه بی جا بود بودن، ما کجا بودیم

آتش به جان چون ذره ها پا در هوا بودیم

از بند خود رستیم و از دیوارهای خود

نامت شکست آن سنگ بازی را که ما بودیم

پس سنگ دست کودکان قدس تا بحرین

سنگ شکست هر طلسم و هر بلا بودیم

سنگ بنای مسجدالاقصی موعودیم

ما که ستون قصر کسری و کیا بودیم

تعویذ ما و کیمیا ما و شفا ما، حیف!

پیش از تو بی قیمت، شکسته، مبتلا بودیم

ای چهرۀ ما در میان قاب ماه ای ماه!

دور از تو تمثالی مقدس زیر پا بودیم

امروز ما هستیم و هستی بر مدار ماست

دیگر گذشت آن دوره که سیاره ها بودیم

فردا از آن توست، از خورشیدها پیداست

فردا که می بینند: ما هستیم، ما بودیم

شاعر : علی محمد مودب

نظرات شما ( ۰ )
ادبیات مقاومت