شهدا

منتشر شده در ۰۹ اسفند ۱۳۹۵
اندازه قلم

شهدا

احساس می کردم که … قدری عقل او کم بود

جور عجیبی بود … انگاری که معتاد است

از بس که وضع ظاهرش در هم و برهم بود

یک روز زانویش میان کوچه ها شکل می شد

یک روز دیگر زنده و قبراق و محکم بود

اعصاب من با خنده هایش خط خطی می گشت

افکار من با سرفه هایش زیر یا بم بود

وقت خرید از پیش ما… من عذر می خواهم

شخصیتی منفی برای من مجسم بود

می رفت ومی امد مرا در گیر خود می کرد

حال من و او سال ها این ها که گفتم بود …

تا این که … دیدم ناگهان یک عصر پاییزی

سرتاسر کوچه پر از زخم محرم بود

درب مغازه بستم و رفتم در آن انبوه

کوچه پر از غوغا پر از ماتم پر از غم بود

وا !!! …شیمیایی !؟ جبهه !؟…موجی ؟! …آه بیچاره

من گیج گیج و ذهنم گنگ و مبهم بود

گفتند او یک خاکریز ترکش آلود است

گفتند او سردار خط های مقدم بود …

آرام بردوش خیابان ها تموج داشت

پیچیده لای دست های سبز پرچم بود

من فکرکردم که او ده درصد آدم نیست

امروز فهمیدم که او صد در صد آدم بود

شرمنده ام از اینکه مغز کوچکی دارم

شرمنده ام که درک من از او چرا کم بود …

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*