شهدا

منتشر شده در ۰۹ اسفند ۱۳۹۵
اندازه قلم

شهدا

 

عاقد دوباره گفت وکیلم …پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند رفته گل…نه ! گلی گم، دلش گرفت

یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل های سرد که بی درد سر نبود

ای کاش نامه یا خبری عطر چفیه ای

رویای دخترانه ی او بیشتر نبود

عکس پدر مقابل آیینه شمعدان

آن روز دور سفره جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت: وکیلم؟ دلش شکست

یعنی به قاب عکس امید دگر نبود

او گفت با اجازه ی بابا…بله …بله

مردی که غیر آینه ای شعله ور نبود

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*