شهدا و دفاع مقدس

منتشر شده در ۰۸ اسفند ۱۳۹۵
اندازه قلم

شهدا و دفاع مقدس

(لازم به ذکر است که رهبر معظم انقلاب پس از رویت شعر زیر ، شاعر را به دیدار حضوری طلبیدند)

 

خواب دیدم دوش خواب آفتاب

یوسفی خواهم کند تعبیر خواب

خواب دیدم تا سحر از نای پیر

مثنوی می نوشم از مینای پیر

دوش در خوابم قلم دلتنگ بود

دل پر از خون واژهای جنگ بود

خواب دیدم باز سنگرهای عشق

روشن از نور منورهای عشق

مست و لا یعقل در آغوش تفنگ

عشق می نوشیدم از لبهای جنگ

دفتر شعرم هزار آواز داشت

بالهایی مملو از پرواز داشت

شعر دوشین رنگ سرخ لاله داشت

در فراق لاله رویان ناله داشت

دشت خوابم لاله باران گشته بود

مشهد شب زنده داران گشته بود

موج می زد شهر شب از بی دلی

همدلی کو ؟ همدلی کو ؟ همدلی ؟ 

باز دیشب کربلا بود و بسیج

یاد شبهای دعا بود و بسیج

باز دیشب دل هوای یار کرد

آرزوی حجله سومار کرد

اسب رهوار دعا زین کرده ام

اقتدا بر مرغ آمین کرده ام

خواب دیدم جاری اروند رود

موج می زد شعر رفتن می سرود

باز دیدم ناو دشمن در خلیج

در هراس از تندروهای بسیج

خواب دیدم سجده را بر مهر دشت

فتح فاو و ساقی والفجر هشت

از همان زهری که دل مغموم بود

ساقی والفجر هم مسموم بود

دوش می بارید عشق از جبهه ها

مستی و گمنامی و فقر و فنا

ساقی والفجر در آن بزم ما

هم غریب طوس بود و هم رضا ع

‌باز خط حاج عمران بود و من

رشک سرمستی چمران بود و من

باز محورهای بوکان زنده شد

برف و سرمای مریوان زنده شد

خواب می دیدم مرا دستی کریم

می برد تا برکه هورالعظیم

سالها اینک پس از یک انتظار

مانده ام در غبطه هورالحمار

باز محورهای ایوان شد پدید

دشت های سرخ مهران شد پدید

در هویزه کربلا باریده بود

خون ز چشم نخل ها باریده بود

من به یاد جنگ های تن به تن

درد پاتک می زد از مهران به من

زخمهامان را نمک درمان نکرد

درد را هم نی لبک درمان نکرد

ساغر و پیمانه در سومار ماند

در میان کوله بار یار ماند

کوله بار یار را بردار دوست

رنج و گمنامی غم میراث اوست

انقلاب و نهضت پیر خمین

زخم عاشورا و پیغام حسین (ع)

آنچه در ژرفای قلب رهبر است

در میان کوله همسنگر است

پای در پوتین غیرت کن دلا

اقتدا بر پیر همّت کن دلا

این زمین بی حجّت و بی پیر نیست

پیر این میخانه بی تدبیر نیست

پیر پیران ، پیر دارد در زمین

چشم می باید ، دو چشم پیربین

پیر ما اینک تویی ای راهبر

دست ما را گیر و تو الله بَر

***

ما اسیر سحر و افسون مانده ایم

در حصار یک شبیخون مانده ایم

بار دیگر جبهه ها را زنده کن

کوچه ها از عطر خود آکنده کن

شانه ها خالیست از عطر شهید

سینه ها چشم انتظار یک نوید

مشت ها آماده ایمای تو

قلبهامان خاک زیر پای تو

قلب سوزان بسیجی زنده است

سینه ها از عشق تو آکنده است

ما همه آماده سربازیت

جان فدای منصب جانبازیت

کرده ای با دست زخمی اقتدا

بر علمدار سپاه کربلا

دست تو پرواز را شرمنده کرد

یادگار پیر ما را زنده کرد

تا انا الحق پیر ما مأمور بود

بر سر دار فنا منصور بود

پیر ما اینک تویی ای راهبر

دسـت ما را گیر و تـا الله بَر

***

خواب دیدم ماه کنعان آمده

یوسف امشب تا جماران آمده

یوسف آمد راه را تفسیر کرد

خفتن اندر چاه را تعبیر کرد

من درون چاه ویل افتاده ام

قرن ها دور از کمیل افتاده ام

صالحان رفتند با آن رهنما

همچنان منصور بر دار فنا

وای جا ماندم در این دار خراب

در افق چیزی نمانده جز سراب

غیرتم آتش درون سینه کرد

خواب دوشین را پر از آئینه کرد

خنجری از پشت تا “مرصاد” آی

زخم هایم می زند فریاد آی

آی یاران آتش دل ، سرد شد

خاکریز هستی ام پُر درد شد

روح ما گندید در مُرداب درد

پس کجا هستند آن مردان مرد؟

وای جا ماندیم ما بیچاره ها

پس کجا هستید ای خمپاره ها

از دوکوهه تا بلندای سهیل

بر نمی خیزد مناجات کمیل

یادهای کرخه رفت و رنج ماند

قلب من در کربلای پنج ماند

پای ما افتاد در دام هلاک

جان ما غرق است در مرداب خاک

درد دارد این دل صد پاره ام

تشنه ی یک ترکش خمپاره ام

وای در غربت رها گشتیم ما

همچو ساز بی صدا گشتیم ما

ما که با صد رنج و غربت ساختیم

از چه در نَرد ملامت باختیم

باز در بی همزبانی گم شدیم

هم دل نامردم و مردم شدیم

نامُرادی های دوران دیده ایم

در میان دردها خندیده ایم

ما و گمنامی و بدنامی و ننگ

ما و یک رنگین کمان تزویر و رنگ

ما ریا با خویش و با مردم کنیم

راه خویش و راه مردم گم کنیم

گرچه نام و نانَکی در جلوت است

لیک یک “هستی خدا” در خلوت است

پس خوشا تنهائی و بی مردمی

چون علی با مردم و امّا گمی

می شنیدم کاش یک بار دگر

از لب خورشید آواز سحر

کاش تا اوج غزل پر می زدم

بار دیگر سر به سنگر می زدم

مثنوی ها می سرودم بی درنگ

از عروج سرخ آن مردان جنگ

مثنوی هایم در اینجا اَبتر است

شاه بیت شعر من در سنگر است

من در آنجا با غزل خو کرده ام

عطر سرخ لاله را بو کرده ام

پای آمالم ولی در قید ماند

قلب من در پاسگاه زید ماند

مین ها در دشت دل خنثی کنید

معبری تا حاج همّت وا کنید

کاش پای همِتم یاری کند

بار دیگر آبروداری کند

همره گردان تخریب بلال

بگذرم زین دامگاه پرضلال

من در آن آئینه کارون دیده ام

خویش را همسنگ مجنون دیده ام

عشق ، موسی را به کارون داد و رفت

داغ لیلا را به مجنون داد و رفت

ما کجا و جاری کارون کجا

ما کجا دلداری مجنون کجا

گرچه ما هم جبهه ها را دیده ایم

وادی عشق و صفا را دیده ایم

جنگها در قلب جنگل کرده ایم

سینه مهمان مَسلسل کرده ایم

سینه آماج تفنگ روبروست

پشتمان در تیرس نیرنگ دوست

جبهه ها باغ تفنگ و مُشت بود

ما زره هامان همه بی پُشت بود

عشق ، تا در موسیان سنگر گرفت

سجده هامان عطر نیلوفر گرفت

یاد شبهای حنابندان بخیر

آن تک جانانه در دشت جُفیر

شهر بستان شطّ خون در سینه داشت

در دل ویرانه هایش کینه داشت

شهر ، غمگین بود و یک دریا جنون

نخل هایش بی سر و غرقاب خون

زخم ترکش بر تن دیوار و در

کوچه های شهر هم بی رهگذر

می سراید از کُنار* خانه ای

مرغ حق آوای مظلومانه ای

حیف از آن یاران که رفتند از نظر

یادشان هم گشته مفقودالاثر

یادشان در دشت ها آلاله شد

خونشان هم در غزل ها لاله شد

دشت شب از بی کسی دلتنگ بود

خاک صحرا تا افق خون رنگ بود

خفته در آن دشت سرخ لاله گون

چل گل آلاله در چل دخترون

برده دل را توسن باد خزان

تا کنار مقتل چل دختران

می روم تا جسم دلداران پاک

چون گُلی برچینم از دامان خاک

اینک ای ساقی شراب ناب ده

این تن بی تاب ما را تاب ده

ساقی میخانه بعد از این توئی

مرشد فرزانه بعد از این توئی

واژه ی عشق و فنا را بی گمان

روح چون حلّاج تو شد ترجمان

گرچه دستان تو کم معنی شده

عشق با نام تو هم معنی شده

بار دیگر سنگری برپا کنید

پاتک بیهودگی خنثی کنید

کوله بار یار را بردار دوست

این امانت یادگار خون اوست

یک سبد آلاله از او مانده است

یک مُحرّم مثنوی او خوانده است

صد بهاران زندگی بر باغ داد

یک مُحرّم بر دل ما داغ داد

کوله بارش مملوء از قرآن بُود

یک سبد دارد ، که پُر ، از نان بُود

یک سبد نانی که از عیسی گرفت

قوّت جانی که از عیسی گرفت

عیسوی مسلک به سوی دار رفت

او به جنگ یک جهان زُنّار رفت

خون او را در کلیسا ریختند

بر صلیب کینه ها آویختند

شد به گلزار ولایت عندلیب

همچو عیسی رفت بالای صلیب

آن تفنگی که ز دستش شد رها

چون عصای موسوی شد اژدها

خون ما را سامری در جام کرد

در کنیسه عشق را اعدام کرد

سامری کوس شروع جنگ زد

بر سر بیت المقدس سنگ زد

پیر ما موسی ، ولیکن بی عصا

سینه اش سینای اصحاب کسا

تا که او «اذهب الی فرعون» شنید

بی یَد و بِیضا سوی فرعون دوید

بی مهابا زد به اردوی ستم

آنکه دارد یاری حق را چه غم

یاری حق چون سپیداری بلند

هست پشتیبان خلق سربلند

این سپیداری که قد افراشته

پیر ما در باغ گلها کاشته

پیر ما اینک توئی ای راهبر

دست ما را گیر و تا الله بَر

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*