شهدا و دفاع مقدس

منتشر شده در ۰۸ اسفند ۱۳۹۵
اندازه قلم

شهدا و دفاع مقدس

 

نوزده سال مثل برق گذشت

 نوزده سال از نیامدنت

 کوچه مشتاق گام هایت ماند

 خانه چشم انتظار در زدنت

 

 مثل این که همین پریشب بود

 آمدی با پسرعموهایت

 خنده هایت درست یادم هست

 بس که آشفته بود موهایت

 

 رو به من… رو به دوربین با شوق

 ایستادید سر به زیر و نجیب

 آخرین عکس یادگاری تان

 بین این قاب ها چقدر غریب…

 

 هیچ عکاس عاقلی جز من

 دل به این عکس ها نمی بندد

 تازه آن هم به عکس ساده ی تو

 که سیاه و سفید می خندد  

 

دور تا دور این مغازه پُر است

 از هزاران هزار عکس جدید

 تو کجایی؟ کجا؟ نمی دانم!

 آه ای خنده ی سیاه و سفید

 

 تو از این قاب ها رها شده ای

 دوستانت اسیرتر شده اند

 تو جوان مانده ای، رفیقانت

 نوزده سال پیرتر شده اند

 

 صبح شنبه، چه صبح تلخی بود

 از خودم پاک نا امید شدم

 قاب عکس تو بر زمین افتاد

 به همین سادگی شهید شدم

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*