شهدا و دفاع مقدس

منتشر شده در ۰۸ اسفند ۱۳۹۵
اندازه قلم

شهدا و دفاع مقدس

 

و آتش چنان سوخت بال و پرت را

 که حتی ندیدیم خاکسترت را

 به دنبال دفترچه ی خاطراتت

 دلم گشت هر گوشه ی سنگرت را

 و پیدا نکردم در آن کنج غربت

 به جز آخرین صفحه ی دفترت را؛

 همان دستمالی که پیچیده بودی

 در آن مُهر و تسبیح و انگشترت را

 همان دستمالی که یک روز بستی

 به آن زخم بازوی همسنگرت را

 همان دستمالی که پولک نشان شد

 و پوشید اسرار چشم ترت را

 سحرگاه رفتن زدی با لطافت

 به پیشانی ام بوسه ی آخرت را

 و با غربتی کهنه تنها نهادی

 مرا، آخرین پاره ی پیکرت را

 و تا حال می سوزم از یاد روزی

 که تشییع کردم تن بی سرت را

 کجا می روی؟ ای مسافر! درنگی

 ببر با خودت پاره ی دیگرت را

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*