جانباز

منتشر شده در ۰۵ اسفند ۱۳۹۵
اندازه قلم

جانباز

 

 باید با گریه و لبخند، چینی دل را بزنی بند

صبح پر از خنده و گریه، شام پر از گریه و لبخند

مرد روی نیزه سرش را دید که می چرخد و چرخید

بعد سرش خورد به دیوار، صندلی و چوب و کمربند

والمری، تانک، شبیخون، شور شلمچه، تب کارون

رقص منور، شب مجنون، گریه هور و غم اروند…

می خورد ترکش بر جانش، فریاد می زد چشمانش

دارم می سوزم مردم! دربندم، دربند، دربند

شد آتش سرد به زودی، زن ماند و زخم و کبودی

گریان با روغن زیتون، رفت کنار زن و فرزند

باز دو تا دست صمیمی … باز دو تا بال فرشته …

دست زنی بود و صدای هق هق ناگاه خداوند

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*