صفحه اصلی »
اخبار » اخبار محافل شهدا » میخواهیم برویم بهشت – روایتگر محمد اکرمی

میخواهیم برویم بهشت – روایتگر محمد اکرمی

منتشر شده در 24 جولای 2016
اندازه قلم

میخواهیم برویم بهشت – روایتگر محمد اکرمی

#میخواهیم_برویم_بهشت . . . قبل از عملیات #کربلای_یک اسفندماه سال ۶۴ بود که در منطقه #فاو عملیات کرده بودیم در خط پدافندی مهران سنگر زیر زمین بود و به دلیل سردی هوا به سردر سنگر پتو وصل کرده بودیم در سنگر هر کسی به کاری مشغول بود که پتو کنار رفت و آقا رضا در […]



#میخواهیم_برویم_بهشت
.
.
.
قبل از عملیات #کربلای_یک
اسفندماه سال 64 بود که در
منطقه #فاو عملیات کرده بودیم
در خط پدافندی مهران
سنگر زیر زمین بود و به دلیل سردی هوا
به سردر سنگر پتو وصل کرده بودیم
در سنگر هر کسی به کاری مشغول بود که پتو کنار رفت
و آقا رضا در چارچوب در ایستاد
آقا رضا در اثر موج گلوله مجروح شده بود
و بعضی وقت‌ها کارهای خطرناک می‌کرد
خارج از جبهه اذیت می‌شد و بهترین جا برای نگهداری او
همان‌جا بود
.
بچه‌ها از او دعوت کردند که داخل بیاید؛
.
اما ناگهان دیدند که نارنجکی در دست دارد
ضامن نارنجک را کشید و در دستش نگه داشت و
.
گفت:
.
تا 3 بشمارید می‌خواهیم همه با هم بریم بهشت!
.
اول فکر کردیم شوخی می‌کند ولی وقتی شروع به شمارش کرد
همه جا خوردیم
.
با هر زبانی که حرف می‌زدیم او متوجه نمی‌شد
و شمارش را ادامه می‌داد؛
حالت عادی نداشت و هر کاری از او بر می‌آمد!
.
می‌گفت:
.
یالله زود جمع کنید می‌خواهیم برویم بهشت!
.
التماسش می‌کردیم که نارنجک را رها نکند؛
ما بهشت نمی‌خواهیم!
.
خلاصه ما را تا یک قدمی بهشت برد!
و بعد نگاهی به ما کرد و
.
گفت :
.
دروغ می‌گویید که #عاشق_شهادت هستید
اصلا بهشت راه‌تان نمی‌دهند!
.
بعد ضامن را برداشت و داخل نارنجک کرد؛
همه یک نفس راحت کشیدیم
.
این‌ها همه زنگ تفریح ما بود
البته بعضی وقت‌ها خطرناک هم می‌شد
آن فصل شب‌های مهران خیلی سرد بود
پتوهای ایرانی خیلی مرغوب نبود
تعدادش هم محدود بود
در عوض عراقی‌ها پتوهای بسیار زخیم و مناسبی داشتند
یک شب آقا رضا رفت که پتوی اضافه بیاورد؛
بعد از یک ساعت و نیم صدایش از بیرون شنیده می‌شد
که هر کس پتوی اضافه می‌خواد بیاد بیرون
.
همه نگران بیرون رفتیم؛
دیدیم که هفت ـ هشت تا پتوی راه‌ راه‌ سبز عراق روی دوشش است
.
ما با عراقی‌ها بین 30 تا 100 متر فاصله داشتیم؛
.
باور نکردنی بود که تنها به دل دشمن زده و سالم برگشته است!
.
یکی از بچه‌ها
.
پرسید :
.
این‌ها رو واقعا از عراقی‌ها گرفتی؟!
.
گفت :
.
بله
مدرک هم داشت
یک سیم را به ما نشان داد
که هشت گوش راست به آن حلقه کرده بود!
.
.
.
#روایتگر
#محمد_اکرمی

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*