صفحه اصلی »
اخبار » اخبار محافل شهدا » دختر شهید – روایتگر سید حسین مومنی

دختر شهید – روایتگر سید حسین مومنی

منتشر شده در 24 جولای 2016
اندازه قلم

دختر شهید – روایتگر سید حسین مومنی

#دختر_شهید . . . آقای رحمت الله صادقی بود ذاکر خوبی بود از ذاکرای پخته اهل بیت خودش هم شاعر بود تو همین تهران رفیقی داشت . میگفت : . رفیقی داشتم که این رفیق ما به #شهادت رسید داداشش با من تماس گرفت گفت : فلانی از این رفیق یه دختر مونده این دختر […]



#دختر_شهید
.
.
.
آقای رحمت الله صادقی بود
ذاکر خوبی بود از ذاکرای پخته اهل بیت خودش هم شاعر بود
تو همین تهران رفیقی داشت
.
میگفت :
.
رفیقی داشتم که این رفیق ما به #شهادت رسید
داداشش با من تماس گرفت
گفت :
فلانی از این رفیق یه دختر مونده
این دختر جیگر مارو آتیش زده
بس که گریه می کنه
تعجب نکنید آقا دختر اگه بزرگم بشه باز میگه بابا یه چیز دیگست
بهترین جهیزیه رو به دختر بدن ولی باباش نباشه ها …
.
بعد از مدت ها جنازه باباش رو آوردن براش
گفت من باید بابامو ببینم
گفتن چهارتا استخونه کفن رو باز نکن
به زور روی کفن رو باز کرد
وقتی داشتن جمجمه ی بابارو به سینش چسبونده بود
وقتی میخواستن به زور جداش بکنند
گفت یه لحظه صبر کنید…
این استخوان دست بابا رو برداشت گذاشت روسر
گفت آخی دست بابا چقدر مهربونه …
.
آقای رحمت الله صادقی ایشون
تو راه #کربلا به رحمت خدا رفتند
ایشون نقل میکرد :
رفیقمون بود و زنگ زد به ما گفت دعا کنید
این دختر داغ ما رو هر روز بیشتر میکنه
بعد از مدتی زنگ زد فلانی
بیا#بهشت_زهرا
#دختر_شهید به رحمت خدا رفته.مرد!
رفتیم #بهشت_زهرا و برگشتیم خونه
پرسیدم چی شد آقا ؟
#همسر_شهید میگفت :
این دختر خیلی بی طاقتی میکرد در فراق باباش…
تعجبم نداره اونایی که دختر دارن
خودم دختر دارم میفهمم
بچه های ما زنگ زده بودن میگفتن دختر کوچیک 5 ساله ای دارم
میگفت رفته زیر پتو عکس شماروگرفته هی داره گریه میکنه می گه دلم برای بابام تنگ شده …
ماها که دختر داریم می فهمیم
این چیزا بعیدو دور از ذهن نیست زیاد.
می گفت این دختره خیلی بی طاقتی می کرد
#همسر_شهید می گفت :
هر روز روبرو عکس باباش می نشست شروع می کرد با باباش حرف زدن
باباش که جواب نمی داد میومد پیش من گریه که مادر بابا جواب نمیده ..
منم می موندم چی بگم
یه روز عصبانی شدم از کوره در رفتم آروم یه دونه به صورت دخترم زدم
دخترم رفت تو اتاقش فقط میگفت مادر دیگه گریه نمی کنم قول میدم ..
میگفت فردا صبح هر چی منتظر شدم دیگه دخترم درنمیاد …..
رفتم در اتاق رو باز کردم
صداش کردم دخترم عزیزم جواب نداد
دخترم عزیزم جواب نداد
اومدم پتو رو کنار زدم
دیدم زیر پتو قاب عکس بابا رو به سینه چسبیده
انقدر گریه کرده دق کرده واز دنیا رفته
.
.
.
#روایتگر
#سیدّ_حسین_مومنی

مطالب مرتبط
نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*